پنج شنبه1391/02/21بدون بابا راهی مشهد مقدس شدیم و این اولین مسافرت ما بدون بابا بود وقتی که سوار تاکسی بودیم گفتی:مامان زود بریم مامان جون معترضمونه(منتظرمونه) تو سفر با رامتین کلی بپر بپر و بازی البته از نوع مرد عنکبوتی و بن تن و ... هر کدومتون یه ساعت گرفته بودین و روی ساعت میزدین و شخصیت های بن تن می شدین و این اعمال در همه جا از هتل گرفته تا حرم انجام می شد وقت برگشت از بابا جون با گریه جدا شدی و تو مسیر فرودگاه داشتی خواب میرفتی که بیدارت کردم :پاشو رسیدیم و سام:چرا نمیذاری بخوابم (چون نمتونستم هم بار و هم شما رو بغل کنم بیدارت کردم. منو ببخش گلم ولی تو فرو دگاه اثری از خواب تو چهره آقا سام نبود و کلی بازی کردی و با وجود تاخیر و خواب آلودگی اصلا اذیتم نکردی تو هواپیما چون صندلی وسط بودیم و ؟آقا سام من میخواست کنار شیشه بشینه و به هیچ عنوان حاضر نشد که روی صندلی خودش بشینه و تو راهرو وایستاده بود و سام به میهمان دار :میشه جامو عوض کنید میماندار:حالا شما بشین و بازم وایستاده بودی که رو به آقایی که روبروی ما نشسته بود گفتی:آقا اجازه هست جامون رو عوض کنیم که لطف کرد و جاشو با ما عوض کرد و بعد از اینکه هوامیپا (هواپیما ) حرکت کرد رفت بالا خواب رفتی وتا کرمان بیدار نشدی یه روز هم رامتین و سام با باباجون رفتن باغ وحش و بعد از اونجا هم حرم(مرسی بابا جون) در کل سفر خوبی بود و از همه بیشتر به سام و رامتین خیلی خوش گذشت ** تولد 26 اردیبهشت یه تولد کوچولو برا بابایی گرفتیمو برا دل سام کیک وصورتی گرفتم . تولد همسری و 39 ماهگی گلم رو تبریک میگم با آرزوی سال های بهتر و شاد تر در کنار هم و سام: مامان بیا دیوار رو تزئین کنیم سام کوچولو ما مهندس شده و همش با لگو هاش خونه میسازه و جاگیری فضاهاشو برا من توضیح میده سام در کنار اثر هنری اش و نمونه کارها و سام در کنار قطاری از ماشین ها که با چسب وصلشون کرده تلفظ های سامی از اول:اوازل(به فتحه دو الف) منتظر:معترض فقط:افق(به فتحه الف) ایلیا:هیلیا بعد از دو ماه ونیم تاخیر بالاخره موفق شدم برا پسرم تو خونه تولد بگیرم البته تو این چند روز غیر از روز تولد هم مهمون داشتیم و هم مهمونی رفتیم خاله سمیه و دایی محسن اینا اومدن خونمون و ما هم رفتیم خونه دایی محسن اینا تزئینات تولد رو خودم درست کردم البته به دلیل هول هولکی انجام دادن مراسم(شیطنت بچه ها) عکس زیادی نداریم و از راست به چپ:رامتین خان،آقا سام ،آرش خان کادو های تولد :از طرف بابا جون ها و مامان جون ها وجه نقد ،دایی محسن فوتبال دستی و خاله سمیه ماشین و سکه پارسیان و البته خودمون موتور شارژی از همگی ممنونم به دلیل اینکه کادوها در بدو ورود توسط آقا سام باز شدند و جنگ وجدال سر اسباب بازی ها فوری جمع شدند و عکسی از اونا نداریم و این هم سام در شهر بازی هفته گذشته این روز ها آقا سام خدا رو شکر خیلی خوب میره مهد و از مهد هم که بر می گرده خوشحال و سر حاله تازگیها از مهد که بر میگرده تا ساعت 4 بعد از ظهر نمی خوابه . نمی دونم که تو مهد زیاد باهاشون کار نمیکنن یا به مهد و بازی هاش عادت کرده تو خونه همش داره با خودش بازی میکنه و بادوستای خیالیش حرف می زنه و بازی میکنه و دعوا می کنه شدیدا به لگو بازی و ماشین بازی علاقه داره و شیطنت های خاله پیشرفت شیطنت های آقا پسر ما -تو آشپزخونه دارم آشپزی می کنم میاد میگه:مامان ببین میتونم اسباب بازی هامو خودم بیارم من هم از همه جا بی خبر فکر کردم اسباب بازی های کمدشو. نگو اسباب بازی های بالای کمد شو میاره میگم سام چه جوری اینا رو آوردی میگه ببین میره از تو کمد لباسش از میله وسط کمد بالا و بعد آویزون می شه از میله بالایی و اسباب بازی برای من میاره و من -یه روز که دراز کشیده بودم که داره منو صدا می زنه میگه مامان بیا منو بیار پایین. من بدو بدو میرم که میبینم بله آقا سام بالای کابینت گیر افتاده و بازم چه جوری رفتی و آقا سام اجرا میکنه که باکمک صندلی خودش و در ماشین لباس شویی به ارتفاعات کابینت صعود کردهو بازم من -رفتیم خونه با با سید علی و انواع و اقسام شیطنت ها و خرابکاری ها رو انجام میده بعد که میاد خونه و شب برا باباش قصه میگه که: یک پسری بوده رفته خونه با با سید علی و میوه ها رو ریخته از مبلها بالا رفته و ... و من و بابا سام تو خونه خیلی آرومه ولی خونه کسی که مهمونی میریم دیگه شیطنت هاش 100 برابر میشه اگه کسی راه حلی داره لطفا کمکم کنه.مرسی با سلام خدمت دوستان گلم سال نو را به همه دوستان خوبم تبریک عرض میکنم امسال چهارمین بهاری بود که پسر گلم سر سفره هفت سین کنار ما بود واین هم سفره هفت سین کرمان سال تحویل هم مثل سال های گذشته سر مزار عمو منصور بودیم از اونجا هم رفتیم خونه بابا سید علی و تا عصر اونجا بودیم و روز دوم عید هم رفتیم راور و شب هم به علت اینکه می خواستیم همراه بابا سید علی اینا بریم چابهار اومدیم کرمان و فردا صبح زود حرکت کردیم با اینکه ما نصف روز دیرتر از بابا جون اینا حرکت کردیم ولی زودتر از اونها رسیدیم چون که اونها از جاده قدیم چابهار رفته بودن. اونجا کلی با هلیا(دختر عمو سام) شیطونی کردین و خیلی خیلی بهت خوش گذشت مثلا دو تایی با بطری نوشابه وقتی همه خواب بودند موسیقی می نواختند . بچه ها: و یا یواشکی تخم مرغ برداشته و مثلا غذا درست کرده بود در کل سفر خوبی بود و خوش گذشت چهار روز سفر چابهار طول کشید و بعد به سمت کرمان راهی شدیم روز یازدهم فروردین دوباره راهی راور شدیم و دوازدهم و سیزدهم را به کوه و صحرا زدیم و عصر سیزده هم تو حیاط باباجون با خاله فاطمه و خاله سمیه و عمو رضا ورامتین و گهگاهی آقا سام والیبال بازی کردیم که خیلی چسبید و البته باباجون ومامان جون تماشاچی بودند رامتین و سام و این هم عکس بچه ها با بابا جون بعد از یک جدال کوچک البته با عرض معذرت توسط سامی این هم کادوی عید نوروز مهد به سام خدارو شکر همه چی آرومه ولی من هنوز هیچ کاری برا عید نکردم سامی از اون روزی که وارد چهار سالگی شده کمی آروم تر شده و فهمیده تر . تو کارهای خونه کمکم میکنه هر گوشه خونه اسباب بازیهایش رو مرتب کرده -به علت علاقه وافر به لگو بازی بابایی دوباره برات یه کیف لگو خریده و ساعت ها با لگو ها سرگرم میشی وپیشرفت زیادی کردی. تفنگ و خونه و اتوبوس و قطار و هوامیپا (هواپیما)و جنسنگین(جرثقیل)و... ......... -و هنوز چراااااااااااااااااااااااااا های سامی ادامه داره یه روز که از من سوال پرسیدی و من هم در جواب :برا همین سام: از من یاد گرفتی -امروز خاله فاطمه تلفن کرده و با سام صحبت میکنه میگه :میخوام بغلت کنم و فشارت بدم و بوست کنم سام: تولد تولد تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک تولدت مبارک گلم الهی صد ساله شی روز یک شنبه 1390/11/30همراه خاله فاطمه اومدیم مهد و یه جشن کوچولو مهد کودکی با بچه های کلاس گرفتیم . وقتی وارد کلاس شدیم همه بچه ها آروم روی صندلی هاشون نشسته بودند و با ورود ما سلام کردند و بعد خاله یه میز و صندلی برای سامی گذاشت و جشن و کیک و خوراکی خیلی ساده بود ولی با حضور فرشته های کوچولو و شیرین زبونی هاشون خیلی خوش گذشت. سام اینقدر آروم بود که اصلا قابل مقایسه با سام تو خونه نبود سام با کیکی که خودش انتخاب کرد و البته شب قبل یه ناخونک بهش زده و بازم کرمز و خانوم های کلاس با آقا سام از راست به چپ:ریحانه،پانته آ،رعنا،آقا سام،آهو خانوم دوست سام،آرتمیس،فاطمه و آقایون از راست به چپ:ارشیا،ایلیا،سام ،آریا ،شهراد و فرهود و سامی بعد از خوردن کیک به گفته خاله بچه های شیطون کلاس:آریا ،آهو ،ایلیاو آقا سام هفته ای که گذشت روز چهارشنبه1390/11/14جشن بالماسکه تو مهد بود و سامی لباس شخصیت سگ رو انتخاب کرد و هر چی ما اصرار کردیم که یه شخصیت دیگه بردار بی فایده بود روز جمعه هم برای ناهار رفتیم رستوران فلامینگو و از باغ پرندگان دیدن کردیم و سام که اسم پرنده ها رو ازسفر کیش یاد گرفته بود اونه رو به ما معرفی میکرد ماشینو پارک کردیم و داریم میریم رستوران تو مسیر یه ده نفری دارن به سمت رستوران میرن که میگی:ببین چقدر شلوغه بغلم کن و من و بابا: وناهار رو رستوران پدیده کویر خوردیم البته با موسیقی زنده و این هم عکسی از پارک فلامینگو و بازم همکاری سام هفدهم بهمن وقت دندانپزشکی داشتی ساعت 8:30 که اینقدر پسر خوبی بودی که نگو .البته اولش از ساکشن ترسیدی تازگی ها به پیتزا علاقه زیادی پیدا کردی نمی دونم دلیلش چیه اینم عکسش که صبر نکردی تا بابا بیاد و تنها... 20بهمن ماه هم رفتیم راور و آقا سام و رامتین خان هم از همان بدو ورود جیغ و دادو بدو بدو و گهگاهی هم جنگ و ظهر جمعه هم خونه خاله سمیه دعوت بودیم که دوباره همان ماجراها به اضافه خواستن اسباب بازی از سام و پیشرفت ها 1-همه قصه شنگول و منگول با اون زبون شیرینش برامون تعریف میکنه 2-هر کاری که میخواد بکنه بنا به موقعیت اجازه می گیره و هر اشتباهی هم میکنه معذرت می خواد 3-وقتی که من و بابا نمی خندیم میاد و صدا میکنه و میگه:مامان و لبخند میزنه 4-پام زخم شده به سام نشون میدم سام:اگه دستش نکنی زود خوب میشه حالا بخواب برات تلویزیون روشن کنم من: 5-رنگ صورتی رو خیلی دوست داری و بی احتیاطی تو ماشین با با خواب بودی با با درت و قفل میکنه میره بانک که بیدار میشی و درو باز میکنی و تو خیابون دنبال با با می گشتی خدا رو شکر خیلی به خیر گذشت 25 دیماه تولدم بود و بابا مجتبی با هدیه اش ما رو سورپرایز کرد مرسی عزیزم دوشنبه سوم بهمن ماه ساعت 11 صبح پرواز داشتیم از توی فرودگاه سوالهای آقا سام شروع شد سام:چرا سوار هوامیپا نمی شیم من:دارن چرخ هاش و درست میکنن سام:چرا چرخ هاش و درست می کنن وچراااااااااااااااااااااااااااااااا من وبابا وقتی رسیدیم فرود گاه با هوای سرد کیش غافلگیر شدیم با ترانسفر هتل راهی هتل شدیم سام توی ماشین خواب رفت بعد از اینکه سام از خواب بیدار شد ناهار و خوردیم و بعد از کمی استراحت رفتیم کافی شاپ هتل که چای بخوریم و رفع خستگی کنیم که متوجه شدیم که آقای گارسون با یک لیوان شربت به سمت ما میاد که بعدا فهمیدیم آقا سام برا خودشون شربت سفارش داده صبح روز بعد رفتیم کشتی آکواریوم که سام اولش می ترسید روز بعد هم صبح رفتیم که دوچرخه کرایه کنیم آقا سام سوار سه چرخه شد و می خواست که خودش تنها با دو چرخه بیاد که آقاهه گفت نمی تونه با شما راه بیاد .بنابراین با بابا کمی دوچرخه سواری کرد که (الحق خیلی خوب می رفت )تا راضی شد که توی سبد سه چرخه من بشینه و بریم . عصر هم که برنامه پارک دلفین ها رو داشتیم البته سام خواب آلود رو لباس پوشوندیم و رفتیم اول با قطار رفتیم پارک پرندگان و بعد هم کلاسیک شو و این هم همکاری پسر مامان برای عکس گرفتن واین روز های سام 1-داریم میریم مهد چراغ راهنما چشمک زن قرمزه میگه:مامان باید وایسی قربونت برم که اینقدر دقت میکنی 2-تلویزیون داره اذان پخش میکنه که میبینم گل پسرمدست از بازی کشیده و همون سر جاش وایساده داره نماز میخونه تازگی ها هر کاری که میخواد بکنه میگه: من رفتم سراغ بادکنک یا من رفتم سراغ دوچرخه و..... 3-تراکتور=تراکور مداد= مماد 4-توی خونه که با خودش بازی میکنه میشه خاله هستی و با دوستاش ایلیا و ارشیا و آهو و آریا و فاطمه صحبت میکنه. 5-کار بد کرده من ناراحت شدم میاد منو بغل میکنه میگه: عزیزم دوست دارم و در آخر جمله سام که همیشه میگه دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه پنج شنبه 8 دیماه خونه دایی محمد عقیقه اولین نوه اش دعوت بودیم عصر پنج شنبه راه افتادیم به سمت راور و تو راه تصادف شده بود و ترافیک بود تا با لاخره ساعت 20:30 رسیدیم و فوری لباس پوشیدیم و با دایی محسن اینا و خاله فاطمه رفتیم . از همان بدو ورود آقا سام رفت توی اتاق بچه ها و تاآخر شب ندیدمش و من و اما فردا صبح که از خواب بیدار شد ی بی حال بودی و آروم ولی تا شب خوب نشدی و دو باره گوش دردت عود کرد و اینترنتی یه وقت ازمتخصص گوش و حلق و بینی گرفتیم و صبح شنبه تمام تنت ریخت بیرونو عصر دو تا دکتر اطفال و متخصص گوش و حلق و بینی رفتیم کهدکتر اطفال آموکسی سیلین دادو دکتر متخصص گفت تا زمانی که عکس گوششو ندیدم دارو ندین و تا روز بعد پسرکم از درد خوابش نبرد خلاصه جناب آقای دکتر متخصص وقت عمل دادند برای فردا صبح ساعت 7:30 من و بابا دوباره رفتیم دکتر گوش و حلق و بینی آقای دکتر اقبالیکه این دکتر گفت که هیچ مشکلی نداره و نیاز به دارو هم نداره و کلی با هات حرف زد و بهت شکلات داد (چقدرخوش اخلاق خلاصه با این تفاوت ما شک کردیم و گل پسرم رو بردیم یزد پیش دو تا دکتر دیگه که اونها هم نظر دکتر اقبا لی رو داشتن و اما از دست این دکتر ها که چه راحت مردم می برن زیر تیغ جراحی بگذریم...... الهی همیشه سالم باشی گلم شیرین کاری های گل پسرم: یزد که بودیم با شبنم(دختر دختر عموم )کلی آتیش سوزوندن و سام که به شبنم می گفت:شربت و سر سفره شام به شبنم:گذا تو بخور کوی(قوی) بشی مثل من و ما تو خونه عمو عباس :آرش بیچاره از بدو ورود آقا سام که گوشه اتاق وایساده بود و کارهای سام رو نگاه می کرد و سام وسائل دکوری زن عمو رو آورده بود و گذا درست می کردو ما تازگی ها خواب که میبینه برامون تعریف می کنه خواب موش می بینه ،خواب ببعی و.... و یه روز که دارم غذا میدمش با حرکات دست میگه : MY MAMY MY DADY I LOVE YOU ومنو ذوق مرگ کرد تو خونه همسایمون زیارت عاشورا بود خیمه زده بودند بعد میگه:مامان چرا ما مسجد نداریم و جدیدا برای خودش شعرمی سراید وقتی میگم چی می خونی میگه:شعر جدیده و این هم از شیطنت های جدید آقا سام
البته باباجون اینا روز قبل از ما رفته بودند البته رامتین جون هم بودو تا آخرین لحظه از بابایی جدا نمی شدی
که آخر سر بابا گفت که شما برین و برای من هم جا بگیرین و من شب میام
ومن:





)
و تا پرواز کلی خوراکی سفارش دادی و خوردی که مجبور شدم دو مرتبه بریم د س ت شو ی ی و نزدیک بود جا بمونیم.







و انتظار داره که حسابی تعریف و تمجید بشه





ولی بازم بابا نتونست کمکم کنه چون پنج شنبه و جمعهصبح تا عصر کلاس داشت
البته مامان جون مهربون(مامان بتول)از یک شنبه مهمونمون بود
و خیلی کمکم کردو تو این هفته خیلی به من و سام خوش گذشت و سام بدون مامان جون جایی نمی رفت حتی وقتی می خواست بره مهد باید مامان جون همراش میرفت
فکرشو بکن تو چند روز تصمیم گرفتم تولد بگیرم و تو این مدت مهمونی هم میرفتم

البته مشوقم مامان جون بود و هی تشویقم میکرد
و خاله فاطمه هم کمکم کرد و وصلشون کردیم
مرسی از مامان جون و خاله که کمکم کردند






چون قبلنا تو ماشین خواب میرفت
و شب ها هم زو دتر می خوابید.
البته همه ماشیناشو دور بر خونه پارک کرده و کار من شده صبح تا شب ماشین جمع کردن
ولی جای شکرش باقیه که خودش بازی می کنه و من هم با خیال راحت به کارهام میرسم
















امیدوارم سال خوبی داشته باشین


و بقیه:






با عرض معذرت از خاله و رامتین جون






اینم نمونه اش 




ولی هر وقت به خودش میگی چرا میگه:برا همین
من ناراحت میشم



و یک کادو کوچولو برای سام(به سفارش خاله برای دل کوچولو های دیگه کادوی بزرگ نگیرین)یک ساعت مرد عنکبوتی که از همون لحظه تا الان هنوز دستشه

و شب هم دو تایی یه تاج خوشکل برای جشن درست کردیم که سام خیلی حال کرد









ولی با قطع اون آروم نشستی تا خانوم دکتر کارش تموم شد
و در آخر 3 تا برچسب هم جایزه گرفتی و با یه لیوان شربت
به خاطر مزه اشه یا اینکه چون خودت کمک می کنی بیشتر دوست داری بخوری



و ندادن به دلیل خراب شدن از رامتین
و باید بخندی و اگر نخندی دوباره با چرا هاش کلافت میکنه








بلیط رفت و برگشت کیش.




.
و حدود ساعت 2عصر اتاق رو تحویل گرفتیم
بعد رفتیم دریا
تا ساحل راهی نداشتیم و سام خیلی ذوق کرد با دیدن دریا
و روی اسکله که رفتیم سام بدو رفت کنار آقایی که ماهی میگرفت و به هیچ عنوان حاضر نبود از کنارش تکون بخوره که آخر سر هم تا چند تا ماهی نگرفت راضی به آمدن نشدو بعد هم برای خرید سری به پاساژها زدیم که سام اصلا استقبال نکرد و اجازه هم نمی داد که بابا وارد مغازه ها شود و بابای بیچاره همش تو پاساژ در حال قدم زدن بود و از همان بدو ورود گل پسر ما در حال خرید خوراکی بود و نصفه نیمه میداد به ما.
ولی با دیدن ماهی ها سر حال شد و زمان برگشتن به اسکله تو بغل بابا خواب رفت
و ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم خرید ولی باز دست خالی برگشتیم چون جنس هاش جالب نبود
و بعد رفتیم ناهار که سبزی پلو ماهی خوردیمو عصر هم تا نیمه های شب کنار ساحل بودیم
که دو چرخه سواری خیلی حال داد
داشتند و بعد از اون هم آکواریوم و بالاخره برنامه دلفین ها که خیلی خوب بود و سام خیلی دوست داشت
و البته ما برنامه آخرش رو نموندیم چون هم خسته شده بودیم هم فردا صبح زود پرواز داشتیم






از اینکه سام دیگه مرد شده و کار به من نداره
و شام هم با باباش خورده بود بگذره که با آرش خان کلی شیرینی خورده بودند

و بعد از دو ساعتی بازی خواب رفتی و توی خواب متوجه تبت شدم 
و بردیمت دکتر که دکتر گفت عفونت نداره ولی دارو داد
![]()
البته بروفن بهت میدادم .

)و من و بابا


از اینکه چقدر تفاوت از این دکتر تا اون دکتر


















| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


