سام گل پسر مامان و بابا




پنج شنبه1391/02/21بدون بابا راهی مشهد مقدس شدیم و این اولین مسافرت ما بدون بابا بودناراحتالبته باباجون اینا روز قبل از ما رفته بودند البته رامتین جون هم بودو تا آخرین لحظه از بابایی جدا نمی شدیناراحت که آخر سر بابا گفت که شما برین و برای من هم جا بگیرین و من شب میامچشمک

وقتی که سوار تاکسی بودیم گفتی:مامان زود بریم مامان جون معترضمونه(منتظرمونه)لبخند ومن:خنده

تو سفر با رامتین کلی بپر بپر و بازی البته از نوع مرد عنکبوتی و بن تن و ...شیطاننیشخند

هر کدومتون یه ساعت گرفته بودین و روی ساعت میزدین و شخصیت های بن تن می شدین و این اعمال در همه جا از هتل گرفته تا حرم انجام می شدخجالت

 

وقت برگشت از بابا جون با گریه جدا شدی و تو مسیر فرودگاه داشتی خواب میرفتی که بیدارت کردم :پاشو رسیدیمخواب

و سام:چرا نمیذاری بخوابمعصبانی

(چون نمتونستم هم بار و هم شما رو بغل کنم بیدارت کردم. منو ببخش گلمناراحت)

ولی تو فرو دگاه اثری از خواب تو چهره آقا سام نبود و کلی بازی کردی و با وجود تاخیر و خواب آلودگی اصلا اذیتم نکردیماچ و تا پرواز کلی خوراکی سفارش دادی و خوردی که مجبور شدم دو مرتبه بریم د س ت شو ی ی و نزدیک بود جا بمونیم.مژه

 

تو هواپیما چون صندلی  وسط بودیم  و ؟آقا سام من میخواست کنار شیشه بشینه و به هیچ عنوان حاضر نشد که روی صندلی خودش بشینه و تو راهرو وایستاده بود و

سام به میهمان دار :میشه جامو عوض کنیدناراحت

میماندار:حالا شما بشینخنثی

و بازم وایستاده بودی که رو به آقایی که روبروی ما نشسته بود گفتی:آقا اجازه هست جامون رو عوض کنیم نگران

که لطف کرد و جاشو با ما عوض کرد و بعد از اینکه هوامیپا (هواپیما ) حرکت کرد رفت بالا خواب رفتی وتا کرمان بیدار نشدی 

یه روز هم رامتین و سام با باباجون رفتن باغ وحش و بعد از اونجا هم حرم(مرسی بابا جون)

 

در کل سفر خوبی بود و از همه بیشتر به سام و رامتین خیلی خوش گذشتگاوچران

 

** تولد

26 اردیبهشت یه تولد کوچولو برا بابایی گرفتیمو برا دل سام کیک وصورتی گرفتم .

تولد همسری و 39 ماهگی گلم رو تبریک میگم با آرزوی سال های بهتر و شاد تر در کنار همقلب

و سام: مامان بیا دیوار رو تزئین کنیملبخند

 

 

سام کوچولو ما مهندس شده و  همش با لگو هاش خونه میسازه و جاگیری فضاهاشو برا من توضیح میدهاز خود راضیو انتظار داره که حسابی تعریف و تمجید بشهنیشخند

 

سام در کنار اثر هنری اش

 

 

 

 

و نمونه کارها

 

 

 

و سام در کنار قطاری از ماشین ها که با چسب وصلشون کرده

 

 

تلفظ های سامی

از اول:اوازل(به فتحه دو الف)

منتظر:معترض

فقط:افق(به فتحه الف)

ایلیا:هیلیا

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سید سام نظرات ()




بعد از دو ماه ونیم تاخیر بالاخره موفق شدم برا پسرم تو خونه تولد بگیرمهورا ولی بازم  بابا نتونست کمکم کنه چون پنج شنبه و جمعهصبح تا عصر کلاس داشت ناراحتالبته مامان جون مهربون(مامان بتول)از یک شنبه مهمونمون بودمژه و خیلی کمکم کردو تو این هفته خیلی به من و سام خوش گذشت و سام بدون مامان جون جایی نمی رفت حتی وقتی می خواست بره مهد باید مامان جون همراش میرفتنیشخند

البته تو این چند روز غیر از روز تولد هم مهمون داشتیم و هم مهمونی رفتیم خاله سمیه و دایی محسن اینا اومدن خونمون و ما هم رفتیم خونه دایی محسن اینامژه فکرشو بکن تو چند روز تصمیم گرفتم تولد بگیرم و تو این مدت مهمونی هم میرفتماز خود راضی

 تزئینات تولد رو خودم درست کردماز خود راضیمژهالبته مشوقم مامان جون بود و هی تشویقم میکردنیشخندو خاله فاطمه هم کمکم کرد و وصلشون کردیم لبخندمرسی از مامان جون و خاله که کمکم کردندقلب

 

 البته به دلیل هول هولکی انجام دادن مراسم(شیطنت بچه ها) عکس زیادی نداریم

 

 

 

 

و از راست به چپ:رامتین خان،آقا سام ،آرش خان

 

          

 

کادو های تولد :از طرف بابا جون ها و مامان جون ها وجه نقد ،دایی محسن فوتبال دستی و خاله سمیه ماشین و سکه پارسیان و البته خودمون موتور شارژی

از همگی ممنونم

به دلیل اینکه کادوها در بدو ورود توسط آقا سام باز شدند و جنگ وجدال سر اسباب بازی ها فوری جمع شدند و عکسی از اونا نداریم

 

و این هم سام در شهر بازی هفته گذشته

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سید سام نظرات ()




این روز ها آقا سام خدا رو شکر خیلی خوب میره مهد و از مهد هم که بر می گرده خوشحال و سر حاله مژه

تازگیها از مهد که بر میگرده تا ساعت 4 بعد از ظهر نمی خوابه . نمی دونم که تو مهد زیاد باهاشون کار نمیکنن یا به مهد و بازی هاش عادت کردهسوال چون قبلنا  تو ماشین خواب میرفت خوابو شب ها هم زو دتر می خوابید.

تو خونه همش داره با خودش بازی میکنه و بادوستای خیالیش حرف می زنه و بازی میکنه و دعوا می کنه نیشخند

شدیدا به لگو بازی و ماشین بازی علاقه داره لبخندالبته همه ماشیناشو دور بر خونه پارک کرده و کار من شده صبح تا شب ماشین جمع کردن ناراحتولی جای شکرش باقیه که خودش بازی می کنه و من هم با خیال راحت به کارهام میرسممژه

 

 

          

 

 

و شیطنت های خاله

 

            

 

 پیشرفت شیطنت های آقا پسر ما

 

-تو آشپزخونه دارم آشپزی می کنم  میاد میگه:مامان ببین میتونم اسباب بازی هامو خودم بیارمنیشخند

من هم از همه جا بی خبر فکر کردم اسباب بازی های کمدشو.

نگو اسباب بازی های بالای کمد شو میاره تعجب

میگم سام چه جوری اینا رو آوردیسوال

میگه ببین

میره از تو کمد لباسش از میله وسط کمد بالا و بعد آویزون می شه از میله بالایی و اسباب بازی برای من میاره و منتعجبلبخند

 

-یه روز که دراز کشیده بودم که داره منو صدا می زنه میگه مامان بیا منو بیار پایین.

من بدو بدو میرم  که میبینم بله آقا سام بالای کابینت گیر افتاده

و بازم چه جوری رفتی سوال

و آقا سام اجرا میکنه که باکمک  صندلی خودش و در ماشین لباس شویی به ارتفاعات کابینت صعود کردهو بازم منتعجبتعجبخجالتعصبانی

-رفتیم خونه با با سید علی و انواع و اقسام شیطنت ها و خرابکاری ها رو انجام میده بعد که میاد خونه و شب برا باباش قصه میگه که:

یک پسری بوده رفته خونه با با سید علی و میوه ها رو ریخته از مبلها بالا رفته و ...

و من و باباخجالتلبخند

 

سام تو خونه خیلی آرومه ولی خونه کسی که مهمونی میریم دیگه  شیطنت هاش 100 برابر میشه اگه کسی راه حلی داره لطفا کمکم کنه.مرسی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط سید سام نظرات ()




با سلام خدمت دوستان گلملبخند

سال نو را به همه دوستان خوبم تبریک عرض میکنمقلبامیدوارم سال خوبی داشته باشینلبخند

امسال چهارمین بهاری بود که پسر گلم سر سفره هفت سین کنار ما بودماچ

         

                                                                                                                                                         

 

واین هم سفره هفت سین کرمان

        

                   

          
                                 

 

                                    

سال تحویل هم مثل سال های گذشته سر مزار عمو منصور بودیم از اونجا هم رفتیم خونه بابا سید علی و تا عصر اونجا بودیم و روز دوم عید هم رفتیم راور و شب هم به علت اینکه می خواستیم همراه بابا سید علی اینا بریم چابهار اومدیم کرمان و فردا صبح زود حرکت کردیم با اینکه ما نصف روز دیرتر از بابا جون اینا حرکت کردیم ولی زودتر از اونها رسیدیم چون که اونها از جاده قدیم چابهار رفته بودن.

اونجا کلی با هلیا(دختر عمو سام) شیطونی کردین و خیلی خیلی بهت خوش گذشت

مثلا دو تایی با بطری نوشابه وقتی همه خواب بودند موسیقی می نواختند .

بچه ها:خندهو بقیه:عصبانی

و یا یواشکی تخم مرغ برداشته  و مثلا غذا درست کرده بودخجالت

 در کل سفر خوبی بود و خوش گذشتمژه

چهار روز سفر چابهار طول کشید و بعد به سمت کرمان راهی شدیم

                                                          
                                   

                                      

 

                                   

 

روز یازدهم فروردین دوباره راهی راور شدیم و دوازدهم و سیزدهم را به کوه و صحرا زدیم و عصر سیزده هم تو حیاط باباجون با خاله فاطمه و خاله سمیه و عمو رضا ورامتین و گهگاهی آقا سام والیبال بازی کردیم که خیلی  چسبید و البته باباجون ومامان جون تماشاچی بودند

 

 

   

رامتین و سام

                              

و این هم عکس بچه ها با بابا جون بعد از یک جدال کوچک البته با عرض معذرت توسط سامیخجالتبا عرض معذرت از خاله و رامتین جونماچ

                                            

 

این هم کادوی  عید نوروز مهد به سام

 

                      

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط سید سام نظرات ()




خدارو شکر همه چی آرومه ولی من هنوز هیچ کاری برا عید نکردمگریهنگران

سامی از اون روزی که وارد چهار سالگی شده کمی آروم تر شده و فهمیده تر .هورا

 

تو کارهای خونه کمکم میکنهنیشخند اینم نمونه اش

هر گوشه خونه اسباب بازیهایش رو مرتب کرده

                  

             

 

 

 

 

 

-به علت علاقه وافر به لگو بازی بابایی دوباره برات یه کیف لگو خریده و ساعت ها با لگو ها سرگرم میشی وپیشرفت زیادی کردی. تفنگ و خونه و اتوبوس و قطار و هوامیپا (هواپیما)و جنسنگین(جرثقیل)و... .........از خود راضی

 

-و هنوز چراااااااااااااااااااااااااا های سامی ادامه داره سوالکلافهولی هر وقت به خودش میگی چرا میگه:برا همین

یه روز که از من سوال پرسیدی و من  هم در جواب :برا همین

سام: از من یاد گرفتینیشخند

 

-امروز خاله فاطمه تلفن کرده و با سام صحبت میکنه میگه :میخوام بغلت کنم و فشارت بدم و بوست کنم

سام:خندهمن ناراحت میشم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید سام نظرات ()




                تولد                                   تولد                           تولدت مبارک

تولد            تولد               تولدت مبارک

 

            تولدت مبارک گلم

                                   

                        الهی صد ساله شی

 

 

 

روز یک شنبه 1390/11/30همراه خاله فاطمه اومدیم مهد و یه جشن کوچولو مهد کودکی با بچه های کلاس گرفتیم .هوراهورا

وقتی وارد کلاس شدیم همه بچه ها آروم روی صندلی هاشون نشسته بودند و با ورود ما سلام کردند و بعد خاله یه میز و صندلی برای سامی گذاشت و جشن و کیک و خوراکیخوشمزهتشویقو یک کادو کوچولو برای سام(به سفارش خاله برای دل کوچولو های دیگه کادوی بزرگ نگیرین)یک ساعت مرد عنکبوتی که از همون لحظه تا الان هنوز دستشه

خیلی ساده بود ولی با حضور فرشته های کوچولو و شیرین زبونی هاشون خیلی خوش گذشت.

سام اینقدر آروم بود که اصلا قابل مقایسه با سام تو خونه نبودتعجب

 

 

 سام با کیکی که خودش انتخاب کرد و البته شب قبل یه ناخونک بهش زده و بازم کرمز

                  

و خانوم های کلاس با آقا سام

از راست به چپ:ریحانه،پانته آ،رعنا،آقا سام،آهو خانوم دوست سام،آرتمیس،فاطمه

 

 

و آقایون

از راست به چپ:ارشیا،ایلیا،سام ،آریا ،شهراد و فرهود


 

و سامی بعد از خوردن کیک

                  

 

به گفته خاله بچه های شیطون کلاس:آریا ،آهو ،ایلیاو آقا سامخجالت

 

 


 

هفته ای که گذشت

روز چهارشنبه1390/11/14جشن بالماسکه تو مهد بود و سامی لباس شخصیت سگ رو انتخاب کرد و هر چی ما اصرار کردیم که یه شخصیت دیگه بردار بی فایده بودچشمکو شب هم دو تایی یه تاج خوشکل برای جشن درست کردیم که سام خیلی حال کرداز خود راضی

 

         

 

         

روز جمعه هم برای ناهار رفتیم رستوران فلامینگو و از باغ پرندگان دیدن کردیم و سام که اسم پرنده ها رو ازسفر کیش یاد گرفته بود اونه رو به ما معرفی میکردچشمک

ماشینو پارک کردیم و داریم میریم رستوران تو مسیر یه ده نفری دارن به سمت رستوران میرن که میگی:ببین چقدر شلوغه بغلم کنمژه

و من و بابا:خندهتعجب

وناهار رو رستوران پدیده کویر خوردیم البته با موسیقی زندهکلافهآخ

 

و این هم عکسی از پارک فلامینگو و بازم همکاری سام

 

       

 

هفدهم بهمن وقت دندانپزشکی داشتی ساعت 8:30 که اینقدر پسر خوبی بودی که نگو .البته اولش از ساکشن ترسیدیگریه ولی با قطع اون آروم نشستی تا خانوم دکتر کارش تموم شدخنثی و در آخر 3 تا برچسب هم جایزه گرفتی و با یه لیوان شربتنیشخند

 

 

تازگی ها به پیتزا علاقه زیادی پیدا کردی نمی دونم دلیلش چیه سوالبه خاطر مزه اشه یا اینکه چون خودت کمک می کنی بیشتر دوست داری بخوریخوشمزه

اینم عکسش که صبر نکردی تا بابا بیاد و تنها...

 

          

 

20بهمن ماه هم رفتیم راور و آقا سام و رامتین خان هم از همان بدو ورود جیغ و دادو بدو بدو و گهگاهی هم جنگبغلخندهعصبانی

و ظهر جمعه هم خونه خاله سمیه دعوت بودیم که دوباره همان ماجراها به اضافه خواستن اسباب بازی از سام شیطانو ندادن به دلیل خراب شدن از رامتینعصبانی

 

 

و پیشرفت ها

 

 

1-همه قصه شنگول و منگول با اون زبون شیرینش برامون تعریف میکنه

 

 

2-هر کاری که میخواد بکنه بنا به موقعیت اجازه می گیره و هر اشتباهی هم میکنه معذرت می خواد

 

 

3-وقتی که من و بابا نمی خندیم میاد و صدا میکنه و میگه:مامان و لبخند میزنهنیشخندو باید بخندی و اگر نخندی دوباره با چرا هاش کلافت میکنهکلافه

 

 

4-پام زخم شده به سام نشون میدم

سام:اگه دستش نکنی زود خوب میشه حالا بخواب برات تلویزیون روشن کنم

من:قلبماچخندهماچ

5-رنگ صورتی رو خیلی دوست داریچشم

 

 

و بی احتیاطی

 

 

تو ماشین با با خواب بودی با با درت و قفل میکنه میره بانک که بیدار میشی و درو باز میکنی و تو خیابون دنبال با با می گشتی گریهگریه

خدا رو شکر خیلی به خیر گذشت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط سید سام نظرات ()




25 دیماه تولدم  بود و بابا مجتبی با هدیه اش ما رو سورپرایز کرد نیشخندبلیط رفت و برگشت کیش.

مرسی عزیزم قلب

دوشنبه سوم بهمن ماه ساعت 11 صبح پرواز داشتیم از توی فرودگاه سوالهای آقا سام شروع شد

سام:چرا سوار هوامیپا نمی شیمسوال

من:دارن چرخ هاش و درست میکنن

سام:چرا چرخ هاش و درست می کننسوال

وچراااااااااااااااااااااااااااااااا

من وباباکلافهخنده

وقتی رسیدیم فرود گاه با هوای سرد کیش غافلگیر شدیم تعجب.

با ترانسفر هتل راهی هتل شدیم سام توی ماشین خواب رفتخواب و حدود ساعت 2عصر اتاق رو تحویل گرفتیم

                        

 

بعد از اینکه سام از خواب بیدار شد ناهار و خوردیم و بعد از کمی استراحت رفتیم کافی شاپ هتل که چای بخوریم و رفع خستگی کنیم که متوجه شدیم که آقای گارسون با یک لیوان شربت به سمت ما میاد که بعدا فهمیدیم آقا سام برا خودشون شربت سفارش دادهخوشمزهبعد رفتیم دریا عینکتا ساحل راهی نداشتیم و سام خیلی ذوق کرد با دیدن دریاخندهو روی اسکله که رفتیم سام بدو رفت کنار آقایی که ماهی میگرفت و به هیچ عنوان حاضر نبود از کنارش تکون بخوره که آخر سر هم تا چند تا ماهی نگرفت راضی به آمدن نشدو بعد هم برای خرید سری به پاساژها زدیم که سام اصلا استقبال نکرد و اجازه هم نمی داد که بابا وارد مغازه ها شود و بابای بیچاره همش تو پاساژ در حال قدم زدن بود و از همان بدو ورود گل پسر ما در حال خرید خوراکی بود و نصفه نیمه میداد به ما.

 

                         

                         

صبح روز بعد رفتیم کشتی آکواریوم که سام اولش می ترسیداسترس ولی با دیدن ماهی ها سر حال شد و زمان برگشتن به اسکله تو بغل بابا خواب رفت خوابو ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم خرید ولی باز دست خالی برگشتیم چون جنس هاش جالب نبوداوهو بعد رفتیم ناهار که سبزی پلو ماهی خوردیمو عصر هم تا نیمه های شب کنار ساحل بودیمعینک

                      

 

روز بعد هم صبح رفتیم که دوچرخه کرایه کنیم آقا سام سوار سه چرخه شد و می خواست که خودش تنها با دو چرخه بیاد که آقاهه گفت نمی تونه با شما راه بیاد .بنابراین با بابا کمی دوچرخه سواری کرد که (الحق  خیلی خوب می رفت )تا راضی شد که توی سبد سه چرخه من بشینه و بریم .مژهکه دو چرخه سواری خیلی حال داد

                        

                        

 

عصر هم که برنامه پارک دلفین ها رو داشتیم البته سام خواب آلود رو لباس پوشوندیم و رفتیم اول با قطار رفتیم پارک پرندگان و بعد هم کلاسیک شودلقک داشتند و بعد از اون هم آکواریوم و بالاخره برنامه دلفین ها که خیلی خوب بود و سام خیلی دوست داشت خنده و البته ما برنامه آخرش رو نموندیم چون هم خسته شده بودیم هم فردا صبح زود پرواز داشتیم

 

 

 

 و این هم همکاری پسر مامان برای عکس گرفتن

                    

                     

                     

 

واین روز های سام

1-داریم میریم مهد چراغ راهنما چشمک زن قرمزه میگه:مامان باید وایسی

قربونت برم که اینقدر دقت میکنیماچقلب

2-تلویزیون داره اذان پخش میکنه که میبینم گل پسرمدست از بازی کشیده و همون سر جاش وایساده داره نماز میخونهاز خود راضی

تازگی ها هر کاری که میخواد بکنه میگه:

من رفتم سراغ بادکنک یا من رفتم سراغ دوچرخه و.....

3-تراکتور=تراکور            مداد= مماد

4-توی خونه که با خودش بازی میکنه میشه خاله هستی و با دوستاش ایلیا و ارشیا و آهو و آریا و فاطمه صحبت میکنه.

5-کار بد کرده من ناراحت شدم میاد منو بغل میکنه میگه:

عزیزم دوست دارمنیشخند

 و در آخر جمله سام که همیشه میگه

 دوست دارم یه عالمه  هر چی بگم بازم کمه        

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سید سام نظرات ()




پنج شنبه 8 دیماه خونه دایی محمد عقیقه اولین نوه اش دعوت بودیم عصر پنج شنبه راه افتادیم به سمت راور و تو راه تصادف شده بود و ترافیک بود تا با لاخره ساعت 20:30 رسیدیم و فوری لباس پوشیدیم و با دایی محسن اینا  و خاله فاطمه رفتیم .مژه

از همان بدو ورود آقا سام رفت توی اتاق بچه ها و تاآخر شب ندیدمش و من خندهاز اینکه سام دیگه مرد شده و کار به من ندارهاز خود راضیو شام هم با باباش خورده بود بگذره که با آرش خان کلی شیرینی خورده بودندخوشمزه

و اما فردا صبح که از خواب بیدار شد ی  بی حال بودی و آرومتعجبتعجبو بعد از دو ساعتی بازی خواب رفتی و توی خواب متوجه تبت شدم ناراحتسبزو بردیمت دکتر که دکتر گفت عفونت نداره ولی دارو دادسوال

ولی تا شب خوب نشدی و دو باره گوش دردت عود کرد و اینترنتی یه وقت ازمتخصص گوش و حلق و بینی گرفتیم و صبح شنبه تمام تنت ریخت بیرونو عصر دو تا دکتر اطفال و متخصص گوش و حلق و بینی  رفتیم کهدکتر اطفال آموکسی سیلین دادو دکتر متخصص گفت تا زمانی که عکس گوششو ندیدم دارو ندین عصبانی

و تا روز بعد پسرکم از درد خوابش نبرد منتظرالبته بروفن بهت میدادم .

خلاصه جناب آقای دکتر متخصص وقت عمل دادند برای فردا صبح ساعت 7:30 من و باباناراحتگریه

دوباره رفتیم دکتر گوش و حلق و بینی آقای دکتر اقبالیکه این دکتر گفت که هیچ مشکلی نداره و نیاز به دارو هم نداره و کلی با هات حرف زد و بهت شکلات داد (چقدرخوش اخلاقفرشته)و من و باباسوالتعجبتعجبتعجباز اینکه چقدر تفاوت از این دکتر تا اون دکتر

خلاصه با این تفاوت ما شک کردیم و گل پسرم رو بردیم یزد پیش دو تا دکتر دیگه  که اونها هم  نظر دکتر اقبا لی رو داشتنلبخند

و اما از دست این دکتر ها که چه راحت مردم می برن زیر تیغ جراحیعصبانیعصبانیعصبانی

بگذریم......

الهی همیشه سالم باشی گلمماچماچماچماچماچ

شیرین کاری های گل پسرم:

یزد که بودیم با شبنم(دختر دختر عموم )کلی آتیش سوزوندن و سام که به شبنم می گفت:شربت

و سر سفره شام به شبنم:گذا تو بخور کوی(قوی) بشی مثل من و ما خنده

تو خونه عمو عباس :آرش بیچاره از بدو ورود آقا سام که گوشه اتاق وایساده بود و کارهای سام رو نگاه می کرد و سام وسائل دکوری زن عمو رو آورده بود و گذا درست می کردو ماخجالت

تازگی ها خواب که میبینه برامون تعریف می کنه خواب موش می بینه ،خواب ببعی و....

و یه روز که دارم غذا میدمش با حرکات دست میگه :

MY MAMY          MY DADY                   I LOVE YOU

ومنو ذوق مرگ کردنیشخند

تو خونه همسایمون زیارت عاشورا بود خیمه زده بودند بعد میگه:مامان چرا ما مسجد نداریمسوال

و جدیدا برای خودش شعرمی سراید

وقتی میگم چی می خونیسوال

میگه:شعر جدیدهلبخند

 

و این هم از شیطنت های جدید آقا سام

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط سید سام نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت