چهار شنبه20 دیماه: هم مامان جون و عمو مسعود خونمون بودند که کلی خوشحال بودی همش قبل اومدن مهمون ها ثانیه ای یک بار می گفتی :چرا نمیانسوالقلب

شب هم دست عمه رو گرفته بودی و نمی ذاشتی بره که ما عمه رو رسوندیم خونه

 

پنج شنبه 21  دیماه:  جایزه سامی رفتیم سرزمین رویایی و اونجا کلی بازی کردیهورا . ماشین برقی بابا بازی کردی و در آخر هم با گریه اومدی بیرونگریهگریه

 

جمعه صبح رفتیم راور خونه مامان جون و نیم ساعتی که با آرش جون بازی کردی مژهبحث و درگیری سر هر چیزی شروع شد .

شب خونه خاله سمیه دعوت بودیم و البته به دلایل بالا دایی محسن اینا ترجیح دادن که شب رو اونجا بخوابن تا ساعتی بزرگتر ها در آرامش باشننیشخند

 

شنبه شب که رسیدیم خونه سامی دیگه نا نداشت و بی حال و مریض افتاد .سبز

من وبابا :سامی کجات درد می کنه ؟سوال

سامی:مامان همه جامناراحت

منو بابا:نگرانخنده

یک شنبه به دلیل خستگی و بی حالی این دو تا وروجک مهد نرفتند و موندن خونه و استراحت کردند خواب

البته من سامی رو بردم دکتر که گفت مشکلی نداره و سرفه هاش  به خاطر آلرژی

هستش که قرص زاتادین داد و سامی خوشحال از اینکه قرص داره و دیگه بزرگ شده .راستش من فکر نمی کرد بتونه قرص بخوره ولی سوال

یک شنبه می خوام ببرمش مهد

سامی :مامان ببین من مریضم خاله اجازه نمی دن برم تو کلاسسبزناراحت

شب هم به مناسبت تولدم با بابا مجتبی رفتیم رستوران البرز که کیفیت غذاش مثل قبل نبود و ...عصبانی

در همان بدو ورود به خاله گفته :خاله من دیگه بزرگ شدم قرص می خورملبخند

سه شنبه عصر همسایمون خانم وزیری اومده خونمون و درباره تصادف چند روز قبلش صحبت می کنه و رو به سامی :عزیزم همیشه تو ماشین کمربند تو ببندیمشغول تلفن

روز بعد تو صحبتاش متوجه شدم که با

اینکه حواسش به ما نبوده ولی همه حرفا رو متوجه شدهسوال

 

روز چهارشنبه هم دوستای من اومدن خونمون و سامی با شیوا کلی بازی کرد و بدو بدو (من هم که گرم صحبت با دوستای عزیز یادم رفت عکس بگیرمخجالت)طوری انرژی تخلیه شده بود   که سامی جونم شب بدون قصه و بدون نق و بدون حرف های آخر شب بیهوش شدخواب

پنج شنبه شب داشتیم خیابون گردی می کردیم از جلوی خونه مامان جون عصمت رد شدیم که یه ماشین جلوی خونشون پارک بود .

سامی:مامان بریم خونه مامان جون ببین مهمون دارننیشخند

 

دیروز جمعه هم رفتیم رستوران سنتی خیام و خوش گذروندیم.

 

 یک شب هم نمایش عروسکی دعوت شدیم و اینم عکسش



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()

شب یلدا قرار بود بریم خونه مامان جون و از اول هفته سامی هر کس رو می دید خبر می داد که می خوایم بریم راور ولی عصر پنج شنبه به دلایلی مامان جون اینا اومدن کرمان و شب یلدا خونه دایی محسن در جمع خانواده بودیم .لبخند

 

کادوهای یلدای 91مهد

 

جمعه شب اول دیماه با مامان جون ودایی محسن و خاله فاطمه رفتیم سرزمین رویایی

 

از 10 آذر ماه بابا یه سفر 17 روزه داشت به مالزی و ما برای اولین بار یه مدت طولانی دور از هم بودیم و مامان جون مهربون زحمت کشیدن و این چند روز پیش ما بودند و با اینکه همش مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم ولی سامی کلی بهانه گیری می کرد .گریهناراحت

 

تو این چند روز به یاد بابا فیلم عروسی را گذاشتیم و سامی که برای اولین بار فیلم رو می دید .لبخند

سامی:مامان من کجا بودمسوال

 

سامی :مامان بیا دوباره همه مهمون ها رو دعوت کنیم من و بابا داماد میشیم و تو عروسچشمک

سامی :مامان چرا همه صورت ها شون عوض شده (چرا همه تغییر کردن)سوال

 

سوغاتی های بابا

 

روز پنج شنبه 7 دیماه هم بالاخره اینجا هم برف اومد(سامی از چند هفته قبل میگفت مامان چرا خدا برا ما برف نمی فرسته و همش دعا میکرد که برف بیاد) و صبح من و سامی قبل رفتن مهد برف بازی کردیم و سامی اولین برف بازی عمرش رو تجربه کرد

و روز جمعه همه دسته جمعی با باباجون و خاله ها و دایی محسن رفتیم برف بازی .

 و روز اربعین هم به دعوت عمو مسعود عباسعلی بودیم و با مامان جون عصمت و عمو محسن رفتیم عباسعلی و هیئت دیدیم و عزاداری کردیم.

 

و نقاشی های سامی عزیزم به با با مجتبی و خاله فاطمه و مامان جون

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()