عجب برفی بود خدایا شکرت

دوشنبه 16 دیماه صبح که ازخواب بیدار شدیم برف می بارید ولی هنوز هیچی جمع نشده بود چون سامی سنجش بینایی داشت تو مهد رفتیم مهد و منتظر موندم تا کارش تموم بشه و برگردیم خونه وقتی سامی رو صدا زدن و اومد بیرون

سامی:مامان چرا ؟سوال

من:می خوای بمونی ؟سوال

سامی:(با ناراحتی) اره ناراحت

من:تعجبتعجب

 

این آدم برفی مونهنیشخند


ولی خوب شد که موند چون با بچه ها رفته بودن پارک مهد و برف بازی کرده بودن و کلی بهشون خوش گذشته بودقلب

 سه شنبه 17 دی ماه نصف شب که بیدار شدم به سامی آب بدم هم جا سفید شده بود و مننیشخند


و صبح بعد از صبحانه سه تایی رفتیم پشت بام خونمون و آدم برفی درست کردیم و برف بازی کردیم و کلی خوش گذشت به سه تایمون.عینک

 

 

وبعد تلفن کرد به بابا جون سید علی و تقا ضای برچسب ژله ای کرد و بابا جون هم اومد دنبال پسری و رفتن و من هم آش درست کردم و ناهار درست کردم و مامان جون اینا ناهار اومدن خونمونلبخند و بعد از ظهر هم با بابایی رفتیم تو شهر و تو خیابون ها چه ترافیکی بود و همه اومده بودن برف بازی مژه

 

 


فرداش هم  ناهار خونه دایی محسن بودیم و عصر با مامان جون و بابا جون و ارش و زن دایی رفتیم خونه بابا جون چون می خواستن گوسفند قربونی کنند.

 

24 دیماه هم دوتایی رفتیم برای خرید کفش مژه

عجب خریدی بود حدود یک ساعتی تو فروشگاه گل پسرمون کفش انتخاب می کرد همه اومدن برا بچه هاشون کفش خریدن و رفتن ولی ما....کلافه

تا بالاخره پسری یه کفش و انتخاب کرد و اومدیم خونه اوه

25 دیماه عروسی پسر عمه من بود صادق خان و ساناز جون که از صبح با پسری تو انتخاب لباس مشکل داشتیم و تو اون سرما می خواست لباس آستین کوتاه بپوشه متفکرکه عصر با وساطت مامان جون بالاخره قضیه ختم به خیر شداوه


 شبنم و سامی

شب تو عروسی واقعا عالی بودی و کلی خوشت اومده بود و شب که می خواستیم برگردی حاضر نبودی بیای و

سامی:مامان وقتی همه رفتن ماهم میریمناراحت

من:اینا که مهمونای ما نیستنسوال

سامی :پس چرا دعوتشون کردینسوال

 آرش ،سامی و شبنم

روز بعد کل فامیل خونه دختر عمه ام دعوت بودیم وکلی به بچه ها و علی الخصوص بزرگترها خوش گذشت نیشخند

و جمعه ظهر هم خونه دایی محسن بودیم و عصر هم مراسم پاتختی بود که مادر عروس خانوم زحمت کشیده بودن و آش درست کرده بودند و چون بچه ها نبودند با خیال راحت گفتیم و خندیدیم و از مراسم لذت بردیمنیشخند


کاسب شدن پسری

خونه مامان جون

سامی:بابا بیا ماشینمون رو20 تا بفروشیم (یعنی خیلی گرون)به مامان جون بعد خودمون اون ماشینی که دوست داری بخریمچشمک

سامی :(بعد از فکر کردن)بابا میتونیم ماشینمون رو بدیم به مامان جون بعد خونشون رو برداریممژه

 

سامی می خواست از فروشگاه بابای آیسان خرید کنه ( شوهر دختر عمه ام)

سامی:مامان باید پول هم بدیمسوال

من:اره چطوره مگهسوال

سامی:آخه ما که با هاشون دوستیممژه

من و بابا تعجبتعجبتعجبنیشخند



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()