برای خرید کفش رفتیم فروشگاه رنگارنگ که کفش بگیریم و شما گفتی :کفش کرمز می خوام و فوتبالی.

بالاخره بعد از کلی جستجواوه این کفش و خریدی و گفتی:از کفش رامتین قشنگ تره.

این اولین انتخاب جدی شما تا این سن بود.

 

                           کفش کرمز

روز عید غدیر بابا گوسفندی که چند روزی توی سوله بابا سید علی بود و سام هر روز باید بهش سر میزد رو قربانی کردیم .همین گوشت خورد کردن بود که وقتی صبح جمعه 27 آبان ماه از خواب بیدار شدم انگشتم به شدت درد می کرد و ورم کرده بود اول فکر کردم که چیزی گزیده ولی کم کمک بدتر شد تا اینکه عصر رفتیم دکتر و دکتر دستمو  بعد از شکافتن پانسمان کرد و سامی که بغل بابا بود به بابا گفت:مامان چه جوری غذا می خورهسوالو دو باره این سوال رو از من پرسید و من:با این دستم می خورم

سام:پس چنگال رو چه جوری می گیری(قربون پسر مهربونم برمماچماچقلب)

28آبان

ظهر که سامی رو از مهد آوردم توی ماشین گفت:مامان خاله بهم خمیر نداد.

من:خوب حتما وقت خمیر بازی تموم شده بود دیگه.

سامی:برام خمیر می خری؟

من :خمیر که تو خونه داری.

سام:اونا خشک شده

بالاخره رفتیم فروشگاه نگین و خمیر خردیم و من هم از فرصت استفاده کردم و خرید هامو انجام دادم.

-خبر دار شدیم که خاله سمیه پاش شکسته و گچ  گرفته.به سام گفتم که خاله از پله افتاده و پاش شکسته (چتسته)و عصر تلفن کردم به خاله که حالش رو بپرسم که گوشی رو گرفتی و به خاله گفتی:چه جوری چهار زانو میشینی؟

چون دستم خوب نشد دوباره رفتیم دکترو چون یک ساعتی معطل می شدیم و حوصله ات سر رفته بود رفتیم یه گشتی توی فروشگاه خانه و کاشانه زدیم ولی هیچی نداشت و چون شمع می خواستی و پیدا نکردی من برات یک هلی کوپتر و یه موتور گرفتم(یک ماهی میشه که همش می خوای تولد بگیری )

.


شب توی خونه که داشتی با هلی کوپتر بازی میکردی خورد توی  صورت بابا و گفتی:بابا چرا مواظب نیستی                                                      

من و بابا:تعجبلبخند

30آبان

با اصرار مامان چون وخاله و به بهانه امتحان و دستم دو شنبه سیام ابان راهی راور شدیم .

روی صندلی نشسته بودیم تا ماشین بیاد وبریم و یه خانم هم رو بروی ما نشسته بود که پاهاشو روی هم انداخته بود و پاشو تکون میداد که شما هم عینا همین کارو انجام دادی و خانمه خنده اش گرفته بود.

وقتی که رسیدیم بابا جون اومد دنبالمون و از بس هول بودی جلوی در خونه بابا جون زمین خوردی.

با بابا جون رفتی توی مغازه بابا جون و کلی مغز پسته خورده بودی . اینقدر شیرین زبونی می کردی و هر وقت که به مامان جون و بابا جون کار داشتی میگفتی:مامان جون مهربون یا بابا جون مهربون که همراه بابا جون بری بیرون .نیشخند

وبارامتین با عصا های خاله کلی  شلوغ بازی در آوردی و تفنگ بازی می کردین.شیطان

وچهار شنبه همراه مامان جون اینا اومدیم کرمان و شب خونه دایی محسن دعوت بودیم که اونجا هم با آرش خان که اون هم شیطون شده بود کلی جنگ و دعوا داشتین و سر کوچکترین چیزی دعوا می کردین.

دو باره شب امتحان من به خاطر پر خوری کردن پسته تب کردی و تا صبح بیدار بودم و صبح زود من رفتم امتحان آخو مامان جون اومد پیش تو و اون روز پیش ما بودند. 

4آذر:جمعه بابا که داشت هواکش دستشویی رو تعمیر می کرد شما هم از فرصت استفاده کردی و با وسایل بابا  دو چرخه هات رو تعمیر کردی.

سام مکانیک    

5آذر:دوباره مامان سرما خورد و عصر بابا نرفت سر کار و مامان و برد دکتر که توی مطب شما داشتی شعر می خوندی که خانم دکتر گفت یه شعر بخون من بهت جایزه میدم بعد از کلی ناز آوردن یه شعر خوندی و جایزه خواستی و دکتر گفت :جایزه چی می خوای

بعد از کلی فکر کردن :یه خرس

من و بابا:خجالتلبخند

و بعد بابا از فرصت استفاده کرد و رفت دندان پزشکی و آقای دکتر  بابا را فرستاد برای عکس از دندانهاش . که وقتی بابا می خواست بره اتاق رادیو لوژی من شما رو سرگرم کردم که متوجه نشی ولی وقتی فهمیدی اینقدر گفتی:که می خوام برم عکس بگیرم ببین من سرفه می زنم .

که خانم منشی آخر سر گفت با من میای

گفتی:بلهنیشخند

و جمله هایی مثل:انتخاب کردم یا اشتباه کردم و...میزنی

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٧ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()