قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبسامی جون تولدت مبارک ماچماچماچماچماچماچماچ

 


 

 

30اسفند تولد گل پسرمون بود ولی تولد را با یک روز تاخیر اول اسفند ماه گرفتیمهورا

 

 

از دو هفته قبل روز شماری می کرد و با سوال هاش کلافه


 

بالا خره روز تولد فرا رسید و چون از قبل سفارش ارگ داده بود مامان و بابا براش کادو تولد ارگ گرفتن

 

شب قبل تولد سامی جون و ارش خان خونه مامان جون خوابیدند و فردا  صبح با بابا جون رفتی مهد و مامان جون و رامتین اومدند خونمون تا به من کمک کنند . مرسی مامان جون واقعا که فرشته نجاتم شدیقلب

شب تولد هر کس که از در وارد میشد اولین سوال که میکردی:چی کادو اوردین

 

ونتونستی تحمل کنی و قبل از اینکه همه مهمون ها بیان کادو ها را باز کردینخجالت

 

 

روز 23 بهمن ماه هم عقد دختر خاله من بود و چند روزی به مهمونی رفتن گذشت مژهو من و سامی که زیاد عادت نداشتیم خسته شده بودیماوه و شب دیگه خواب

چون مراسم عروسی زیاد ساز و آواز نداشت سامی هم که تنها بود و یار همیشگی اش ارش جون نبود خسته شده بود آخآخ

 

هفدهم بهمن ماه: با اینکه کلاس داشتم  ولی کنسلش کردم و با بچه های مهد رفتیم اردو حمام گنجعلی خان .عینک

تجربه خوبی بود  با اینکه من مسئول چهار تا دختر اروم کلاس  و سامی بودم ولی خیلی سخت بود آخ

ولی با شیرین زبونی های بچه ها خستگی مون یادمون می رفت چشمک


بچه ها شعر می خوندن و مربی براشون در مورد کاربرد حمام تو زمان های قدیم صحبت می کرد و تو حمام هم هر قسمت حمام را هم برا بچه ها توضیح می دادند مژه

اینجا بچه ها با توجه به تو ضیحات مربیشون به  کاشی کاری سقف نگاه میکردندسوال



 آراد ، کیان،ارشیا،سامی،سامیار،نیلوفر،تارا،آریاو هستی

بابک،؟؟،نیوشا،؟؟،رعنا

این نیلوفرخانم که خیلی هم اجتماعی بود دست گردن پسری انداخته بود و هیماچماچ



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سید سام و مامانی | نظرات ()