از هر دری سخنی

 

20مرداد ماه عروسی حمید آقا(پسر عموی من) بود که کلی با بچه ها خصوصا آرش خان آتیش سوزوندین و کل محوطه تالار رو با آب حوض آب پاشی کردین شیطاننیشخند

 

 

 

  از راست به چپ:سامی ،آرش ،امیر رضا و رامتین

کل دو هفته بعد از عید فطر رو سرگرم خرید عروسی خاله فاطمه بودیم و کلی سرمون شلوغ بود آخو سامی همش با من بود و حاضر نبود خونه کسی بمونه و تو تموم خریدهام من رو همراهی کرد وقتی که تو اتاق پرو از خستگی رو زمین می نشست کلی دلم براش می سوخت ماچماچبغل

تو انتخاب لباس عروس  که خاله رو همراهی می کردیم کلی شیطونی کردی و همش کمر خاله رو می گرفتی و اجازه پرو نمی دادیشیطانخجالت

و همش می گفتی :مامان من می خوام  تو عروس کشون تو ماشین خاله فاطمه باشمنیشخند(به علت شیطنت سامی و مشغولیت مامان عکس تکی مناسبی از عروسی خاله نداریم)

 

بالاخره 7 شهریور ماه عروسی خیلی خوب و عالی برگزار شد با آرزوی خوشبختی خاله فاطمه و عمو عماد هوراقلب

سامی عاشق باب اسفنجیه .و لباس باب اسفنجی که براش گرفتم از تنش در نمیاره و تو خیابون در حال خرید بودم

سامی :مامان همه دارن به من نگاه می کنن.

من :چراسوال

سامی :چون لباسم باب اسفنجیهنیشخند

سامی :مامان چرا این پسره گریه می کنهسوال

من :نمی دونم

سامی :فرک(فکر) کنم مثل لباس من می خوادمژهاز خود راضی

جمعه 15 شهریور رفتیم آبشار راین که سامی و بابایی کلی آب بازی کردن لبخندو به سامی خیلی خیلی خوش گذشت که نمی خواست برگرده خونه و با گریه اومد خونهگریه

 

 

 

اول مهر هم دوتایی راهی مهد شدیم و سامی خوشحال و خندان رفت تو صف و تو برنامه ها شرکت میکرد .

سامی :مامان چرا هر جا من تو مهد  میرفتم میومدی سوال

خدا رو شکر امسال خیلی خاله اش رو دوست داره و هر وقت میرم دنبالش میگه: که مامان خیلی زود اومدیناراحت


واحد سنجش بزرگی برا سامی وسائط نقلیه بخصوص هواپیما از یک طبقه تا ده طبقهنیشخندخیلی به هواپیما علاقه داره و دوست داره خلبان بشه و از اون بالا بپره میون ابرانیشخندچشمک

 

 جمعه دوازدهم مهر به اصرار سامی رفتیم سیرکدلقک و سامی حسابی لذت برد و کل دو ساعت نمایش رو روی صندلی وایساده بود و حاضر نشد یه لحظه بشینه مژهخنده

 

جمعه دوازدهم مامان بزرگ بابا مجتبی فوت شدند و ما کل این هفته رو اونجا و در رفت و آمد بودیم . روحش شاد.

تو و منصور و هلیا (دختر و پسر عمو سامی)تو مراسم ختم کلی شیطنت کردین و آتیش سوزوندینشیطان.

 

روز کودک هم با آرش و زن دایی رفتیم مهد که برنامه داشتن و سامی برخلاف سال های قبل تو همه فعالیت ها شرکت کرد  و اونجا فهمیدم که خدا رو شکر پسری  داره مستقل میشهقلبماچ

 

/ 2 نظر / 95 بازدید
طب بوک

سلام. می خواستم سایت طب بوک را معرفی کنم.طب بوک سایت جامعه مجازی خدمات پزشکی هست که هم پزشکان و هم بیماران و سایر ارایه دهندگان خدمات پزشکی در آن عضو می شوند. ارایه دهندگان خدمات پزشکی ( پزشکان-کلینیکها -داروخانه ها و... ) علاوه بر معرفی خود و تبلیغ خدمات خود می توانند با ارسال مطلب و عکس به تبادل نظر در مورد داروها -بیماریها و مسایل پزشکی بپردازند. و بیماران می توانند نظر خود را راجع به خدمات ارایه شده اعلام کنند. http://www.tebbook.com

نینا مامان ویانا

سوال جالب دختر من این بود مامان چرا ادما میرن سرکوچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا چرا