هفته سوم اردیبهشت  برای من و سامی هفته خوبی بود سرمون شلوغ بود لبخندمژه

شنبه عصر با خاله فاطمه اومد خونمون و بعد رفتیم با هم بیرون .نیشخند

یکشنبه عصر  بازم با خاله رفتیم پارک شورا  و به گردشمژه

 

 

سه شنبه مامان جون و بابا جون و رامتین اومدن و بازم رفتیم بیرون و شب خونه مامان جون بودیمهورا

چهار شنبه مهد نمی رفتی و می خواستی بری خونه مامان جون که با گریه رفتیگریه ولی عصر  رفتیم خونه مامان جون

 

پنج شنبه1392/02/19 صبح نرفتی مهد و خونه مامان جون بودی و ظهر مامان جون مهمون داشتن و وقتی که من اومدم کلی با امیر محمد جون بازی کرده بودی و خوشحال بودی

شب بله برون حمید اقا (پسر  عمو من )بود وهمش با  آرش وسط بودی و حرکات موزون و آخر شب هم شیطنت ها شروع شدشیطان خیلی خوش گذشت همه فامیل رو دیدیم

 

شب داشتی حرف می زدی که خواب

ظهر روز بعد همه فامیل خونه عمو محمد دعوت بودیم که با خاله فاطمه و عمو عماد رفتی .

وبچه  ها درست و حسابی ترکوندن و خونه رو رو سرشون گذاشتنشیطانشیطانشیطان

 

سامی خیلی امیر محمد رو دوست دارهبغل و هنوز تو خونه ما حرف امیر محمده

 

میگم سامی کی تورو از همه بیشتر دوست دارهسوال

سامی:مامان ،بابا،خاله فاطمه ،امیر محمد

علاقه بسیااااااااااااار شدید سامی این چند وقت به نی نی کوچولو ها  . تو تلویزیون عکس یه نی نی رو دیده لپش رو می گیره و میبوسه.ماچماچ

26 اردیبهشت هم تولد بابا مجتبی بود و من وسامی با کیک و فشفشه و چراغ های خاموش بابا یی رو سور پرایز کردیمهورا

یک شنبه 1392/03/05 سامی واکسن زد و مردانه وار نشست و حتی یه آخ هم نگفت و من و بابا تعجبتعجب و واقعا به پسر م افتخار کردمماچ

من به بابا:روز اولی که برا سامی شیرین گندمک گرفتم به شیرین گندمک میگفت گندم شکرنیشخند

سامی:اون روز من اصلا به حرفات دقت نکردملبخند

 

/ 7 نظر / 32 بازدید
غریب آشنا

سلام خدا نگهدارش باشه [لبخند][گل][گل][گل]

آرش قند عسل

چطوری بلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[نیشخند] خدا کنه همیشه جشن و شادی و مسافرت باشه[ماچ]

مامان درسا

قند عسل عکسات خیلی ماهه[ماچ] تولد بابایی هم مبارک باشه انشا... همیشه سلامت وشاد باشید[گل]