احوالات این چند روز

سه شنبه 27فروردین ماه :مامان جون و بابا جون رفتن کربلا بای بایو ما تا فرودگاه بدرقشون کردیم و سامی و وقتی که می خواستن از ما جدا بشن سامی و آرش گریهگریهگریه.

 

 

برای اینکه بچه ها رو ازاین حال و هوا در بیاریم ( البته خودمان) رفتیم پارک مادر قسمت بانوان و بچه ها اونجا کلی بدو بدو و بازی کردن و ترامبولین و بزرگترها هم برای همراهی بچه ها بازی کردیمدروغگوخجالت خداییش خیلی خوب بودچشمکو بعد خاله فاطمه اومد خونمون و کلی سامی رو خوشحال کردلبخند.

جمعه 30 فروردین:یه نفری رفتیم کوه و سامی تمام راه رو اومد بالا و موقع برگشت هم نصف راه رو اومد که بابا یی دیگه  بغلش کردقلب


سه شنبه 3اردیبهشت هم مامان جون اینا اومدن رفتیم استقبال سامی دفترچه برچسب مکوین را که تازه گرفته بود خودش کادو کرد و گفت که این کادو مامان جون ایناست و همراه خودش آورد فرودگاه .مژه

البته سامی موقع رفتن سفارش کلاه آدم بدا (کلاه خود های تعزیه خوانی)را داده بود نیشخندو همش منتظر ساک های مامان جون اینا بود خجالت

شب هم خونه دایی محین بودیم و کلی با آرش آتیش سوزوندین شیطان

وروز بعد همراه مامان جون و بابا جون رفتیم و شب هم خونه مامان جون مهمونی بود که کلی با بچه ها بازی کردین شیطانو شب هم جزو آخرین نفرات بودین که خوابیدینخواب

پنج شنبه هم 5 اردیبهشت عقد کنون دختر دایی من بود که  دلت می خواست همش با رامتین باشی و رامتین هم هی بهانه می آورد که تو گم میشی عصبانیو طفلک رامتین جون همش به خاطر شما تو بازی می باخت و حتی شام هم پیش رامتین بودیماچ

 

یک شنبه هم جشن مونته سوری تو مهد بود که سامی خیلی دوست داشت بابا مجتبی هم بیاد که متاسفانه نشدناراحت


/ 6 نظر / 104 بازدید
مامان درسا

مامانی مهربون شیفته ی عکس گل پسرت شدم خیلی مردونه ودوس داشتنیه ماشا...[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

وانياباستان پور

سلام به ماهم سربزنيد

ثریا محسنی

برای فرزندتان آرزوی موفقیت و خوشبختی داریم موفق باشید از طرف قلبهای جاویدان