اولین آمپول پنی سلین+عقد خاله فاطمه

پنج شنبه 1391/08/04:عصر به قصد دعای عرفه به سمت کوه های صاحب الزمان راه افتادیم که با ترافیک فوق العاده مواجه شدیمناراحتکلافه با لاخره نصفه های دعا رسیدیم و کلی سامی بدو بدو و بازی کردشیطان و باز دوباره تو مسیر برگشت ترافیک که سامی داشت گرسنه خواب می رفت خواببالاخره اینقدر سرگرمش کردیم تا شامش رو خورد و رفتیم خونه بابا سید علی و اونجا دیگه اثر و آثاری از خواب نبود و تا آخر شب کلی شیطونی و بازی کردمژه

و آخر شب تب کرد و افتاد سبزنگران

که روز بعد جمعه رفتیم دکتر و خانم دکتر گفت که چون هفته قبل آزیترو مایسین مصرف کرده و این هفته دوباره مریض شده پنی سیلین بزنه بهتره .

ومن :اگه با دارو رفع میشه آمپول ندین گناه داره نگران

واز دکتر:نه بهتره مشکلی پیش نمیاد .

 و رفتیم یه دکتر دیگه که اونم همین تجویز رو داد دیگه متقاعد شدیم و ناراحت

 

تزریقات هم خدارو شکر بعد از نیم ساعت اومدهمه جور جیم شدن رو دیده بودیم الا این یکی رو تو بیمارستانعصبانی

 سامی میگفت:مامان مریضا (میکروبا)رفتن تو چشمامگریه

سامی که طفلک نمی دونست آمپول چیه رو تخت دراز کشید که یک دفعه جیغش در اومد که می سوزهگریهگریهگریه

ولی پسرم خیلی قوی بود بعد از 5 دقیقه آروم شدقلبماچ

ولی خدایی خیلی زود پسرکم خوب شدلبخندقلب


کل هفته گذشته به خرید برای مراسم عقد کنون خاله گذشتآخ

چهارشنبه دهم آبان :همراه دایی محسن رفتیم راور .

پنج شنبه 11 آبان :عقد کنون خاله فاطمه بودهورا که سامی همش کنار خاله وتا آقای داماد از جاش پا میشد این سه تا وروجک(سامی،آرش،رامتین ) به سرعت نور جایگزین میشدنلبخنددر کل سامی پسر خوبی بود و به این نتیجه رسیدم که پسرم کلی برا خودش مردی شده .

 

  

      جمعه12آبان :مهمونی خونه عمه بودیم و کلی سامی با بچه ها بازی کرد و بهش خوش گذشتلبخند.

شنبه13 آبان: اومدیم کرمانم چون دوباره عقد کنون پسر عمه ام بود و دوباره آماده شدیم و بازم عروسیهورا

 

 

--یه شب وقت خواب برامون قصه اصحاب فیل رو تعریف کرد که من و بابا از تعجب شاخ در آوردیمتعجبتعجبتعجب و بعدماچماچماچماچماچماچ

--سامی :مامان آرش میگه سواره نیشخند

من :چی میگه؟سوال

سامی :سوارهمژه

من بعد از کلی فککککککککککرمتوجه شدم میگه سمانهخنده

/ 11 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان درسا

قبوووووووووووووووووووووووووووون اون کراوات زدنت قند عسل[بغل][بغل][بغل][بغل]

مامی سامی

سلام ممنون به ما سر زدیم لینکتو میذارم تو وبلاگ پسرم...

وحیده مامان پارسا

آفرین به این پسر شجاع که از آمپول نترسیده.[ماچ]...انشالله همیشه به شادی و عروسی....وای چقدر دلم یه عروسی میخواد

نگار

سلام خیلی ممنون که به ما سر زده بودین.ماشالله به آقا سامی که از آمپول نترسیده.گریه نکنی خاله ایشالله دیگه هیچ وقت مریض نشی.

آرش قند عسل

کجایییییییییییییییی مامان تنبل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مریم مامان کیارش

به به چقدر عروسی ! همیشه خوش باشید . بوس برای پسر خوش تیپ و شجاع که از امپول زیاد نترسیده[ماچ]