آبانماه نود

عصر چهار شنبه یازدهم آبانماه جلسه مهد بود از چند روز قبل همش فکرم مشغول بود که سام رو کجا بزارم .خدا رو شکر مامان جون صبح چهارشنبه بدون هماهنگی قبلی به کرمان آمد و مننیشخند.

صبح که سام از خواب بیدار شد چندتایی به قول سام سفره زد ویکم صداش گرفته بود ولی مهد رفت.ظهر من وسام ازمهد رفتیم خونه دایی محسن که من سامو اونجا خواب کنم برم جلسه ولی تا وقتی که من میخواستم برم سام هنوز بیدار بود و با آرش شیطونی می کردند تا ساعت 6:30توی جلسه بودم وقتی بیرون اومدم دایی و مامان جون چند دفعه با من تماس گرفته بودند من فوری تماس گرفتم و دایی گفت که تب کردی من که نفهمیدم چه جوری خودمو به اونجا رسوندم و با بابا تماس گرفتم و بابایی هم زود خودش رو رسوند الهی بمیرم می گفتی :مامان بریم دکتر گوشم درد میکنه.

بالاخره با چه زحمتی تونستیم برات از دکتر وقت ویزیت بگیریم و بعد از اون رفتیم خونه بابا سید علی و به هر زحمتی بود داروت رو دادم و تو روی پای من خواب رفتی.

تا یک هفته دارو مصرف می کردی هنوز هم سرفه میزنی.

....

عید قربان صبح زود رفتیم زرند برای قربانی گاو بابابزرگ باباییتواونجا با هلیا (دختر عمو) خیلی آتیش سوزوندی وخیلی بازی کردی.شیطان

چوب بازی میکردین،تو گودال آبی که از بارون صبح پر شده بود خودتون رو خیس خیس کرده بودین ،با ببعی ها بازی کردی وبا گاریی که برای پسته بود ماشین بازی می کردین(نمی دونم شما دوتا جوجه این گاری رو چه جوری حرکت می دادین  از بس که سنگین بود) یه لحظه آروم قرار نداشتین و  لب به هیچی هم نزدی غیر از شیرینی و نوشابه. البته توی این کارها فرناز و مسعود (بچه های دایی بابایی)بهتون خط می دادن.

و آخر سر هم عصر با گریه از هلیا جدا شدی گریهگریهو می خاستی که هلیا با ما بیاد و وقتی رسیدیم خونه از بس خسته بودی بدون شام ساعت 5 خوابیدی و تا صبح بیدار نشدی.

آخر هفته هم برای عروسی پسر دایی من رفتیم راور .

و تو اونجا با آرش و رامتین حسابی بازی کردی و خوش گذروندی و وقتی خاله فاطمه رو دیدی بغلش شدی ودستو انداخته بودی دور گردنش و محکم گرفته بودیش.و آخر شب هم با آرش رفتین توی مردونه و کلی باباهاتون رو اذیت کرده بودین و باباکلافهخجالت

تا اینکه با ماشین اینقدردور زده بودند توی خیابونها تا شما دو تا وروجک خوابتون برده بود .تازگی ها با آرش سر هر چیزی دادو قال می کنید و هر دوتون هم یه چیز می خواین

مثلا توی عروسی آرش هر دو تا شیرینی رو برداشته بود و وقتی ازش گرفتیم با کلی زحمت شما شروع کردی به گریه که :شیرینی من یه تیکهاش کنده شده.گریه

روز بعدش هم خونه دایی مهمونی بودیم و توهمش پیش مرغ و خروس ها ،گاو وگوسفندا بودی البته یا با من یا بابایی.

روزانه ها:

1-توی مهد زبان یاد گرفتی و شعر و قران ولی هیچ وقت برای ما نمی خونی فقط وقتی که فکر کنی که ما خوابیم می خونی و ما میفهمیم که تو امروز چی یاد گرفتی.

2-وقتی که من خودم رو به خواب زدم و تو هر چی که می گی و من پا نمی شم که شاید بخوابی میگی:مامان آب می خوام یا مامان جیش.

3-میگی: مامان سیبیلم درد میکنه میگم چی؟ دوباره تکرار میکنی دوباره میپرسم میگی:بابا سیبیل دارهتعجبتعجب

4-صبح که دارم می برمت مهد بابا میگه :مواظب خودت و مامان باش . یواش برین.

بعد که داریم میریم دنده یک که دو می شه میگی:مامان یواش برو میگم :چرا. میگی:   بابا گفت

ومن از فرصت استفاده کردم و به کارهای عقب افتاده ام رسیدم وتو هم داشتی بازی می کردی و با ماژیک نقاشی می کشیدی و اومدی سراغم و هی می گفتی که بیا توی اتاق و من گفتم کارم که تموم شد میام فکر کردم می خوای بازی کنی که وقتی که کارم تموم شد و وارد اتاق شدم با دیوار نقاشی شده روبرو شدم کل دیوار رو نقاشی کرده بودی.تو:نیشخند

من:بامن حرف نزنعصبانی

هر کار بدی که میکنی بعد میگی :مامان کی این کارو کرده.

به( ق )میگی(ک) کوری(قوری) یا به (غ)می گی (گ)گذا(غذا)

بوقلمون:بوکلما

دوست دارم یه قالمه(عالمه)ماچماچماچبای بای

/ 0 نظر / 20 بازدید