هفته سوم آذر ماه هم سه روزش رو خونه مامان جون بودیم و کلی با آرش خان بازی کردین و خوشگذروندین نیشخندشیطان

انقدر بهتون خوش گذشته بود که تا دو روز بعدش که از مهد بر میگشتین هنوز هم می خواستین برین اونجامژه

 

جمعه 22 آذر ماه سامی برای اولین بار با بابا رفتند استخر اشکان .هورا

از صبح داشته برا خودش وسایل و لباس بر می داشته حوله ،لباس گرم،کلاه ،شلوار گرم،کلاه،جوراب و... از هرکدوم چند تا.قلب

عصر ساعت 3 با بابایی راهی شدندو ساعت 7 رسیدن خونه که سامی بیهوش بود خواب به بابا یی گفته :وقتی همه رفتن ما هم می ریم فکرشو بکنتعجب

بابا  میگفت که لباس شو که تنش کردم و بغلش کردم دیگه بیهوش شده خواب

 

سامی تو ماشین :مامان ببین من سرفه می زنمسوال

من:خوبسوال

سامی:خوب بریم خونه مامان جونابرو

من:چراسوال

سامی:چرا آرش وقتی مریض میشه میره خونه مامان جونشمشغول تلفن

 

مخفیگاه  خونمون لو رفتهمتفکر

یه روزظهر که مامان محترمه خواب بوده سامی جون صندلی ناهار خوری رو کشیده کنار بوفه و تو تا بالش هم گذاشته رو صندلی و بعد رفته بالا بوفه و هر چی که از دست این شیطون مخفی شده بود و پیدا کرده و آورده پایینمتفکر

البته قبلا کمد جایزه مون هم توسط این شیطون بلا کشف شده مژه و فعلا تو فکر یه مخفیگاه جدید و دور از دسترسیمنیشخند

جشن خداحافظی با پاییز تو مهد

 

 

شب یلدا هم سر شب خونه مامان جون بودیم بعد از کلی شیطنت و بازی با آرش وقتی می خواستیم بریم خونه مامان جون عصمت با گریه اومدیگریه چون می خواستیم با آرش بازی کنی ولی اونجا خیلی مودب و آقا بودی قلبماچ

 

شب اربعین هم خونه عمه من دعوت بودیم .همه فامیل جمع بودند کلی خوش گذروندیم. مخصوصا به سامیخیلی خوش گذشت.

/ 0 نظر / 37 بازدید