32ماهگی

سلام می خوام از روزانه های سام عزیز توی این ماه بگم.سام روز به روز شیرین زبون تر و با نمک تر مشه قربونت برم من الان که مهدهستی خیلی دلم برات تنگ شدهقلب

بیست و یکم مهرماه برای ولیمه پسر عموهام راور دعوت داشتیم و چون حدود یک ماه می شد که راور نرفته بودیم (هر وقت سام میگفت بریم راور می گفتم بنزین نداریم هر وقت بنزین دادن میریم آخر این یارانه ای کردن بنزین یه جایی به درد خورد)

صبح که سام می خواست بره مهد گفتم ظهر که برگشتی میریم راور

سام:مامان بنزین داریم؟

....

ظهر که رفتم دنبال سام از مهد که اومد بیرون با صدای بلند

سام:بریم راور بریم راوربغلخنده

من:خجالتلبخند

بالاخره بعد از ناهار خوردن وکمی استراحت راهی راور شدیم (بماند که سام توی ماشین چند دفعه پرسید که کی می رسیم )وقتی رسیدیم لباس عوض کردیم و رفتیم خونه عمو محمد ولیمه از همان بدو ورود رامتین و سام که خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودند شروع به شیطنت کردند از بدو بدو گرفته تا روی کول هم سوار شدن و....

ومن و خاله:خجالتخجالتخجالت

وشب هم وقتی که برگشتیم خونه بابا جون سام از بس خسته بود لباس در آورده نیاورده رفت توی ساک خوابید که خاله فاطمه فوری عکس گرفت.

                            سام خسته از مهمونی برگشته

 

 

و عصر جمعه که می خواستیم برگردیم سام با گریه از بابا جون جدا شد که ما گفتیم که بابا جون با ماشین خودش پشت سر ما میاد(البته تا کرمان سام هی سراغ با با جون را می گرفت که آخر سر ما گفتیم که ماشین با با جون خراب شده)که هر وقت بابا تلفن می کرد

سام:با با جون ماشینت درست شد.

البته خاله اشرف و نگین دخترش هم تا کرمان با ما همسفر بودندکه وقتی کرمان رسیدیم من که تعارف می کردم که بیاین خونه ما

سام هم:بیاین خونمون

بعد هم که رسوندیمشون خونشون سام می خواست همراهشون بره.و تا وسطای هفته

سام:مامان دیروز کی بود تو ماشین( دیروز امروز وفرداو.....میگه=دیروز)

مامان:خاله اشرف

با حسرت نگاهم میکنه وبه فکر فرو می ره(الهی قربونت برم که اینقدر تنهایی)افسوس

2-هر وقت میشینیم توی ماشین

سام:کمردرا ببندین

من کمربندم و می بندم ولی بابا...

سام:بابا کمردر ببند

 البته خودشسام در ماشین


3-هر روز سام با تشکچه های مبل خونه می سازه و میگه

مامان تو نی نی من آقا(یعنی من بچه اش و اون مامان یا بابای من)

و من باید توی این یه نخود جا بخوابم،بازی کنم،غذا بخورم و....(من مجبور شدم برای اینکه به وسایل آشپزخونه دست نزنه یه سرویس آشپزخونه براش خریدم البته با چند تا کتاب ویک برچسب هم بابا براش گرفت.)

خونه سام     خونه سام

تازه دیروز یه نی نی خیالی هم داشت که توی مشتش جا میشد و لباس تنش می کرد ،بیرون آوردش و وقتی به من می دادش من باید توی مشتم نگهش می داشتم

و از اون روزی که مدرسه موشها رو دیده می خواد یه خواهر داشته باشه توی کیفش بذاره و ببره مدرسه.

4-هر وقت این پسر شیطون بلای من می خواد کار بدی بکنه میره توی اتاق درشو  می بنده (بماند که وقت های دیگه اصلا اجازه نمی ده درش رو ببندیم) یا میره پشت پشتی قایم می شه و یا زیر میز

5-یه روز که داشتم اتاق سام رو تمیز می کردم مجبورم کرد که لباس ورزشی بپوشه و عکس بگیره(البته سام هرچند وقت یکبار لباس های کمدش را پرو میکنه مثلا وسط تابستون با کاپشن می ره بیرون و یا تو هوای سرد زمستون می خواد تی شرت بپوشه)

سام ورزشکار می شود   سام ورزشکار می شود

6-دیروز که داشتم کتاب داستانی رو که از مهد گرفته بود براش می خوندم یک دفعه به عکس روی کتاب خودش که شبیه همان شکل بود اشاره کرد که من اصلا حواسم نبود یا ماشین های اسباب بازیش رو مدل واقعیشو توی خیابون پیدا می کنه 

قربون پسر حواس جمع خودمماچماچماچماچماچقلبقلبقلبقلب

/ 2 نظر / 38 بازدید
آرش قند عسل

سلام عزیز. کجایییی کم پیدا شدی گلم[چشمک] ماشین نو مبارک.[لبخند] امیدوارم تو این ماشین دیگه کمردرا رو ببندی [نیشخند][خنده]

لیلی مامان یونا

قربئن این گل پسر که چه پروژه هایی داره [تعجب] و حواسش هم جمع جمع است [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]