سرزمین وحی

 

یکشنبه 19 خرداد ماه:جشن پایان سال سامی تو مهد برگزار شد و سامی تو گروه سرود هنر نمایی می کردقلبماچ

 

 

   

چهار شنبه 22خرداد ماه:بابا جون سید علی و عمو مسعود اومدن خونمون و با هم رفتیم فرودگاه و اونجا بابا جون ومامان جون و خاله فاطمه و خاله سمیه و دایی محسن رو هم دیدیم و بعد از وداع راهی سفر شدیم(البته تو فرودگاه به خاطر گرمی هوا و خستگی کمی غر زدمگریه و مامان و بابام رو ترسوندم نگرانهمون اول راهنیشخند)

 

 

 

 

 

 

 

 

همراهان سامی در این سفر رامتین و امیر رضا و آیسان و مبین که آخر های سفر باهاش دوست شدی.نیشخندشیطان(برگشتن تو هواپیما اینقدر شیطنت کردین  شیطان که بقیه مسافرین در آخر عصبانی)

  

 

   

 تو سفر عالی بودی و همیشه با ما هماهنگ بودی ماچ

و همیشه بابا با بودی جوری که وقتی تو هتل بودیم من رو غرق بوسه می کردی و بغل می کردی و میگفتی :مامان خیلی دلم برات تنگ شدهماچمژه

 

 

 

 

 

 

 

خاطرات مسجد النبی

یه روز تو مسجد النبی پسری با یه آقای سعودی بازی می کرده و براش شعر می خونده خلاصه کلی با هم رفیق شده بودند که در آخر سر هم اون آقا به پسری جایزه داده .نیشخند

یه روز هم که سامی خواب بودهخواب و بابا هم مشغول صحبت بوده  و خدام مشغول جمع کردن فرش ها بودن یهو بابا  متوجه میشه که یکی از این خدمه های مسجد پسری رو بغل کرده و داره میبره نگران

در کل من در این سفرمتوجه شدم که پسری ما روابط بین المللش عالیهنیشخندچون که پسری که اینجا به سختی با بچه ها ارتباط برقرار میکرد اونجا با کوچک و بزرگ از هر کشور و طایفه ای ارتباط برقرار میکردمژه


 

 

 دوشنبه سوم تیر ماه مصادف با نیمه شعبان  برگشتیم.

سه شنبه چهارم تیرماه:یه روز ویژه بود  سامی 4 سال و 4 ماه و 4 روزه شد.


بعد از برگشتن چند روزی رو که تو خونه بودیم شیطان

سامی:مامان من چیکار کنم حوصلم داره در(فتحه دال) میرهسوال

نتیجه:سامی رو تو کلاس نقاشی و سفال ثبت نام کردیممژه

 

با اینکه تو هر دو تا کلاس از همه بچه ها کوچیکتره ولی خاله ها از کارش راضین از خود راضی

که خاله بعد از کلاس سفال کار سامی رو نشون داد و گفت همش رو بدون کمک من درست کرده تعجب.مژه

برای بازیگوشی کردن تند تند کارش رو تموم میکنه که به بازیش برسهشیطان

البته اثر های پسری بعد از رسیدن به خانه سر به نیست می شوند خجالت

 

بالاخره موفق شدم 

  سامی بعد از برگشت از سفر تو اتاق خودش میخوابه هورامژه

 

چند وقته که سامی سوالات زیادی در مورد خدا می پرسهسوال و منکلافه

/ 8 نظر / 55 بازدید
نگار(مامان سام)

زیارت قبول حاج آقا.با این سن کمت ماشالله رفتی حاجی شدی سامی جون.التماس دعا.

وحیده مامان پارسا

ببخشید با تاخیر زیاد....قبول باشه.تا حالا حاج آقای کوچک ندیده بودیم.[قلب][ماچ]

آرش قند عسل

دوباره زیارتت قبول تو اون عکس آخرت خیلی با مزه شدی عزیزم[ماچ]

کیارش شیطون بلا

سلام خیلی وقت بود که میومدم و خبری ازتون نبود خانم زیات قبول البته با تاخیر [ماچ]با سامی سخت نبود من همیشه میگم اگه کیارش رو ببریم شاید سخت باشه ؟ اما هیچ جای دنیا رو نمیشه با اونجا عوض کرد خیلی با صفاست خوش به سعادتتون .اعمال سخت نبودن؟عکس ها خیلی قشنگ بود افرین به این گل پسر که اینقدر همکاری کرده

مامان درسا

وااااااااااااااااااااای مامانی باورم نمیشه این گل پسرتون حاج آقا شده ای خدا ...........قبول باشه [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل] مامانی مهربون زیارتتون قبول باشه همیشه به سلامت سفربرین اونم سفرهای اینجوری که واقعا آدم لذت میبره[گل] یادش بخیر ما رفتنی دوربین موربین ممنوع بود وحکمشم چند ماه زندان سال 81 اونموقع موبایلها هم دوربین نداشت[دلشکسته] من دوربینمون رو داخل کیسه کفشمون بردم اونم نصف شب وتونستم دوتا فقط دوتا عکس بندازم از کعبه [ناراحت] تا اونم با غر زدن مردم که میگفتن خیلی گناه داره [نگران] قربوووووووووووووون این پیشرفت تکنولوزی برم من[عینک]

آرین و مامانی و آرتین

سلام خوبین شما؟ به به همگی حاجی شدین زیارت قبول باشه سفر خیلی خوبی باید باشه ما هم خیلی دوست داریم بریم انشالله قسمت بشه خوشحالم بهتون خوش گذشته ماشالله سامی جونم حاج آقا کوچولو خدا حفظش کنه بووووووووووس

سید مهدی

آخ هی . خوش بسعادتون مارو هم دعا کردید؟؟رمز ادامه مطلبم رو خصوصی براتون میذارم دوست داشتید بیاید بخونید[لبخند]