محرم 90

بعد از اینکه من سرما خوردم دوباره دو روز بعد سام وقتی از مهد برگشت گوش درد شدیدی داشت  که مدام گریه می کرد و من از ساعت 2:45 تا 3:45 عصر آنقدر تلفن زدم تا موفق شدم و با بابایی بردیمت مطب دکتر دایی(چون همه دکتر های اطفال کرمان رفته بودیم)بعد از ویزیت بابا داروت رو گرفت و من و شما اومدیم خونه و همین جور گریه می کردیگریهگریه 
تا ساعت 7:30 یکریز گریه کردی بعد ازکلی زحمت تونستم داروهات رو بهت بدم و یه نیم ساعتی خوابیدی.خواب

چون دارو هات رو نمی خوردی بابایی قول داد برات یه جوجه بخره و تو به هوای جوجه دارو هات رو می خوردی.

حالا کلی با جوجه (بلدرچین)حال میکنی .

سام:مامان ببین جوجه سیبیل دارهتعجب

وقتی می خوایم بریم بیرون به جوجه :چون اذیت کردی حالا تو خونه تنها میمونی

طبلتو میاری و به جوجه نشون می دی و میگی :ببین تو از اینا نداری .زبان

خلاصه ماجراهایی با جوجوت داری والبته تازگی ها می گی :مامان ببین گذا خورده چاق شده  بکشیمش بخوریمش.خوشمزه

                        سام تازه از حمام برگشته

--ماه محرم امسال را همراه دوست بابا میرفتیم کاظم آباد مراسمش خیلی خوب بود و شما هم با امیر رضا بازی می کردی و خیلی دوست داشتی بریم . هر شب میگفتی بریم مسجد حسین حسین کنیم

تازه یه شب هم که نرفتیمکلی گریه کردیگریه

برای خودت غذا نذری میگرفتی و به ما هم نمی دادی یا از غذای ما هم نمی خوردی می گفتی: خودم گذا دارملبخندتازه برنج هم با نون می خوردیخوشمزه

و امسال همش با بابا بودی و توی قسمت مردونه هر وقت ازت می پرسیدیم با کی میای

بعد از کلی فکر میگفتی:با بابا

پسرم برای خودش آقایی شده از خود راضیو بابا میگه همراه مداح میخوندی و صلوات می فرستادی.

--شب عاشورا هم تعزیه بود و خیلی دوست داشتی مخصوصا که اسب هم داشتند. میگفتی:اسب سفید مال خودمه مژه 

خیمه ها رو که سوزوندن بعد گفتی:مامان دیدی خونه بچه ها رو سوزوندن من و امیر رضا میخوایم خونشون رو بسازیملبخند

و روز بعد توی خونه تفنگ به دست می خواستی بکشی که من گفتم این کار آدم بداست دیدی هیچکی دوستشون نداشت مشغول تلفن

سام:من تفنگ دارم پلیسم با آدم بدا میجنگم

-- روز قبل از تاسوعا هم توی مهد مراسم داشتین که من لباس و شالتو آوردم که بپوشی شال و برداشتیو داری میزنی به پیشونی میگم سام اینو باید بندازی دور گردنت

که قبول نکردی و همینجور داشتی می بستی دور سرت .مجبور شدم برم یه پیشونی بند پیدا کنم که ببندی.تازه کلاه هم نمی پوشیدی می گفتی:خراب میشهمژه

                        من قبل از رفتن به مهد

--روز تاسوعا با بابا سید علی و مامان جون وعمه رفتیم خانوک مراسم عزاداری و ظهر رفتیم خونه بابا سید علی که اونجا درست کرده بود و همسایشون گوسفند داشتند بابا سید علی رو مجبور کردی بره یه بره کوچولو بیاره و چون بیرون سرد بود واز ترس اینکه دوباره مریض بشی آوردیمش توی اتاق . البته تو از 2متری اونو نگاه می کردی و جلو نمی رفتی تا اینکه با نگاه کردن به ببعی خواب رفتی وما تونستیم اونو ببریم پیش مامانش .

حالا هر وقت کار بدی میکنی از چیزی محرومت میکنیم 

میگی:بابا سید علی برام میخره

--از بس که شیرین زبونی میکنی بابا گفت سام تو این زبون رو از کجا آوردی

سام:خدا داده                     من و بابا:تعجبتعجب

 

--رفتم برات شیر گرفتم یکی ساده یکی هم کاکائویی بعد ساده رو میده بهت میگی : مامان این شیر کاکایئویی نیست شیر می می ایه 

نگاه میکنم میبینم آره روش می می خانم گاوههخندهخنده

--من تو کمدم شنگولم و مامانم گرگه

 

 

                        

سومین جایزه مهد

                         

سام در حال رفتن به مهد

                          

 

/ 4 نظر / 53 بازدید
حسین

سلام سام کوچولو خوبی من اولین بارمه که اومدم اینجا وبلاگ خیلی قشنگی داری آقا سام!!![گل][لبخند]

مامان رهام و فرهام

سلام من رهامم دارم شکلات می خورم سام رو دوست دارم[بغل]

آرش قند عسل

وایییییی چقدر تو شیرین زبون شدیییییییییی[سوال][زودباش] خبر دارم تا حالا بهتر شدی و از خدا میخوام دیگه بیماری سراغت نباد[چشمک][ماچ]