یک شنبه با سامی رفتیم تو مهد برا کلاس آشپزی و برا بچه ها دسر درست کردیم که خیلی استقبال شد .

سه شنبه  دوست سامی ارمینا برا سامی کادو اورده بودمژه

میپرسم سامی اینو کی داده؟سوال

سامی :ارمینامژه

من:تولدش بوده ؟سوال

سامی": نه مامان چون منو خیلی دوست داشته برا من کادو گرفتهاز خود راضی

 

مراسم شیرخوارگان حسینی رو میبینیم.هیپنوتیزم

سامی :مامان بیا ما هم بریم اینجا آرزو کنیم خدا یه نی نی بهمون بدهمتفکر

 

تاسوعا و عاشورا هم بنا به درخواست سامی همراه دوست بابا که پسرش امیررضا همسن سامی هستش رفتیم مسجد شهرشون و سامی تعزیه اونجا رو خیلی دوست داشت وآخر مجلس که می شد کل قصه تعزیه رو با طول و تفسیر برا من تعریف می کرد.خیال باطلمتفکر

 

 

هفته اخر ابان ماه هم مامان جون خونه مون بود و با آرش خان کلی آتیش سوزوندین شیطانو آخر هفته ما رفتیم خونه مامان جون مهمونی داشتن مژه.یک شب هم رفتی خونه عمو عماد و خاله فاطمه و اونجا خوابیدی و این اولین شبی بود که جدا از من می خوابیدیخوابو عمو عماد رو خیلی دوست داری و همه کارهاشو تقلید می کنی حتی عادت های غذایی رو.متفکر

 

سامی :مامان امروز قلبم اومده  بود پشتم (کمرشو نشون میداد)

من : یعنی چی سوال

سامی :(دوباره کمرشو نشون میده) اینجام میزنهابرو

 

سامی از طرف مهد رفتن گردش علمی بعد ظهر اومده به بابا می گه(چون هر گردشی چند تا از خانواده ها همراه بچه ها میرن):بابا اگه گفتی بابای آروین چه کاره بوده؟سوال

بابا:نمی دونمسوال

سامی :تو ایستگاه قطار کار میکنه کاش تو هم بری تو ایستگاه قطار کار کنینیشخند


 

/ 2 نظر / 13 بازدید